Gap messenger
Download

📙 رمان #اوشیدا

🏵 #پارت_5

#کپی_این_رمان_ممنوع_و_پیگرد_قانونی_دارد ❌


***
بعد از شام، شام که چه عرض کنم دوتا گوجه خورد شده ای که یه دونه تخم مرغ وسطش کوبونده شده بود سمانه گوشی به دست رفت تو اتاق که احتمالاً گزارش اومدن منو به خواهر مفتشش بده و منم دوتا لیوان چایی ریختم و رفتم کنار آوند نشستم.
لبخند خسته ای به روم زد و گفت:
-دستت درد نکنه!
-خواهش میکنم!
نگاهی به چهره گرفته ام انداخت و پرسید:
-خوبی آوی؟ مشکل که نداری؟
-بد نیستم.
-اسپری...
-دارم داداش، تازه خریدم.
-کار پیدا نکردی؟
-نه هنوز!
-پووووووف...خدا لعنت کنه باعث و بانی شو. آخه میشه تو این خراب شده یه کار پیدا نشه؟ به قرآن هرکی میاد مغازه بهش میسپارم. ده بیست نفر شماره مو گرفتن که خبرم کنن.
-باشه، فکرت و مشغول نکن. پیدا میشه!
دلم میخواست یه جوری از این بحث کانال بزنم به بحث اصلی که ذهنم و درگیر کرده بود. تو یه ساعتی که جلوی در منتظر نشستم کلی فکر کرده بودم و دنبال راهی برای فرار از خونه فساد رامیلا بودم و آخرسر هیچ راهی به ذهنم نرسید جز برگشتن به خونه آوند.
سر دوراهی بگم نگم بودم که خودش پرسید:
-اوضاعت تو خونه دوستت چطوره؟ راحتی؟
تو دلم پوزخندی به حرفش زدم، دیگه داشت یک سال میشد از وقتی که رامیلا رو تو پارک پیدا کرده بودم و از شدت آزار و اذیت های سمانه به خونه اش پناه برده بودم. آوند از اون روز فکر میکنه که من خونه پریا دوست دوران دبیرستانمم، دیگه خبر نداره پیش آدمی زندگی میکنم که شغلش تن فروشیه. حتی تصور اینکه یه روز آوند بفهمه این موضوع رو برام غیر ممکنه، مسلماً قیامت به پا میشه!
اینبار نخواستم مثل همیشه با دروغ اوضاع رو خوب نشون بدم، خواستم یه تیری تو تاریکی پرت کنم. انگار تحمل سمانه برام راحت تر از خونه فساد رامیلا شده بود که گفتم:
-راحت که خب...آره! ولی کم کم باید دنبال یه جای دیگه باشم.
-واسه چی؟
چاییشو با یه حبه قند دادم دستش و گفتم:
-خب پریا با یکی دوست شده، کم کم میخواد ازدواج کنه. اونم که بره، دیگه موندنم تو اون خونه سخت میشه. همینجوریشم خجالت میکشم از پدر و مادرش، یک ساله خونه شونم!
-مگه نمیگی اتاقت تو حیاطه و مستقلی ازشون؟
انقدر سر این موضوع دروغ گفته بودم که دیگه یادم رفته بود چی گفتم چی نگفتم.
-آره آره! ولی...دیگه ناهار و شام میرم پیششون. سرکار که میرفتم با خریدن میوه و سیب زمینی پیاز و این چیزا یه کم جبران میکردم، ولی الآن که بیکارم، دیگه خیلی خجالت میکشم خدایی.
سرم پایین بود و داشتم با پرزهای فرش ور میرفتم که حس کردم سکوت آوند زیادی کش اومد. سرمو که بلند کردم با صورت سرخ شده اش رو به رو شدم که اکثراً وقتی خیلی عصبی میشد به اینحال میفتاد.
هول خورده گفتم:
-داداش؟! داداش چی شدی؟! خوبی؟!
نگاهم به دستش افتاد که داشت قفسه سینه اش و ماساژ میداد.
-قرصام و بیار.
سریع رفتم قرصاش و از جیب کتش برداشتم و با یه لیوان آب برگشتم پیشش و دادم دستش و خودم مشغول ماساژ کتفش شدم.
-داداش؟چرا اینجوری میکنی با خودت؟! دو کلمه نمیشه با تو حرف زد نه؟
یه کم که آروم گرفت و نفسش جا اومد گفت:
-چی کار کنم آوی؟وقتی به این فکر میکنم که خواهرم داره تو سختی زندگی میکنه و من ندارم که خرجش و بدم؛ یا با این خونه قوطی کبریت و...
صداشو آورد پایین تر و لب زد:
-با این زنی که یه کم جاش تنگ تر بشه خدا رو بنده نیست نمیتونم بگم بیا پیش من زندگی کن که منت این و اونم رو سرت نباشه؛ از سنگم باشم تا یه جایی میتونم تحمل کنم.


ادامــہ دارد

نویسنده: #دوشیزه

📕 @Best_Roman
📓📕

20 May 2018 | 03:27