رمان #مدار_چشمانت
#پارت_4
فرشاد این بار بدون در آغوش گرفتن دختر، بازویش را گرفت و او لنگ لنگان همراهش شد.
پویا روی فرمان ضرب گرفته بود و به دور و برش توجهی نداشت.
نیم ساعتی گذشت که سر و کله ی فرشاد پیدا شد اما تنها بود. اشاره ای به پویا زد و شیشه ی اتومبیل را پایین داد:
_چی شد؟ پس چرا تنهایی؟
فرشاد خم شده و ساعد دو دستش را روی لبه ی پنجره ی اتومبیل قرار داد:
_چیزی می خوری بگیرم؟ یه فلافلی اون طرف هست، بگیرم؟
پویا مسیر نگاه فرشاد را گرفت و گفت:
_نه، سمیرا کجاست؟ مگه تو اون خونه نبود؟
فرشاد با ناراحتی آشیان کرده روی دلش، گفت:
_اون که شده گوشت قربونی بین این زبون نفهم و اون بابای هیچی ندار، بدبخت موند خونه رو جمع و جور کنه.
پویا با اشاره ی ابرو سمت درمانگاه پرسید:
_حالا چش شده بود که درمونگاه لازم شد؟
دستش را از روی لبه ی پنجره برداشت و بی حرف سوار شد. سرش را تکیه داد به بالشتک پشت سرش و گفت:
_آینه اتاقش رو از روی کنسول برداشته جلو پای عمو شکونده و روی خرده ریزش قدم زده بانو!
فکر کرده خبریه و رو سینه ش مدال افتخار می زنن. یه چند تا بخیه بخوره و گوشه اتاقش بیفته، شاید یه کم آدم بشه.
پویا با دل رحمی و تعجب گفت:
_بین شون تا این حد شکراب هست؟
فرشاد بطری آب گرم شده را برداشت. درش را باز کرد و یک نفس سر کشید، با کنار دستش روی دهانش کشید:
_بدتر از این حد...تا بچه بود که اهل این کارا نبود ولی از وقتی رفته دانشگاه و با دو تا چرخیده، روش وا شده و روزی نیست که بی بلا به شب برسونه.
بطری را پایین پایش انداخت و پویا باز هم مخاطب قرارش داد:
_حالا اصل مشکل با عموت هست یا این؟
_اون خیر ندیده که یه موی تن بابام به تنش نیست، عمری زنش رو چلوند تا دق کرد و جوون مرگ شد.
حالام که دو تا دخترش هستن واسه عقده گشاییش، سمیرا داره پای این دو تا جونور حروم می شه.
پویا تک خنده ای ناباورانه زد:
_اگه لنگه ی باباش هست، تو چرا واسش حرص می زنی؟
فرشاد خیره نگاهش کرد و گفت:
_واسه این که زنم بیشتر از خودش و من، نگران این چموش بی کله ست. واسه این که عمری جای خواهر نداشته م، عزیز بوده به دلم. واسه این که زن عمو از همون بچگی این دختر رو به من سپرد که واسش برادری کنم. واسه این که می دونم دلش چی می خواد و این کج خلقی سر بی مادریش هست. واسه این که تو بچگی اش مونده و نمی خواد بزرگ شه.
پویا سری جنباند و با دیدن دختر که خودش در حال آمدن بود، گفت:
_خودش راه گرفته داره میاد.
فرشاد دست از فکر کردن برداشت و با دیدن او، حرص زده و خراب تر از قبل غرید:
_یه دونه زاییده شده تو دنیا که من رو پیر کنه، اونم همین ثمین بی شعور هست و تموم. خوبه بهش گفتم بمون تا بیام.
با عصبانیت در اتومبیل را باز کرد و به سمتش رفت. نگاه عابران پیاده رو هم، جلب آن دو شده بود که فرشاد توبیخ گرانه بازویش را در پنجه گرفت و صدایش بالا رفت:
_ثمین تو آدمیزادی؟ فارسی حالیت می شه یا منم مثل خودت زبون عوض کنم؟
ثمین با چهره ای پردرد خیره اش شد، از برخورد او شاکی بود:
_وسط پیاده رو خودت رو خالی نکن، خونه داریم؛ اون جا بفرما در خدمت باشیم.
بی توجه به این جمله، دستش را کشید و گفت:
_درد بی درمونی تو ثمین، بی درمون.
ادامـہ دارد
نویسنده: #الف_کلانتری(یاسے)
@Romankhone