رمان #اوشیدا
#پارت_4
#کپی_این_رمان_ممنوع_و_پیگرد_قانونی_دارد
ازاونجایی که جای دیگه ای نداشتم برای رفتن، همونجا رو تک پله جلوی خونه اشون نشستم و تو خودم مچاله شدم تا آوند برسه. آخرای آبان بود و هوا هرچی میگذشت سردتر میشد و من داشتم به این فکر میکردم که پارسال این سرما رو چه جوری تحمل کرده بودم؟
یادم افتاد که پارسال یه دونه سوییشرت داشتم که با وجود کهنه بودنش بازم خوب کارم و راه انداخت. که اونم آخرای زمستون موقع پیاده شدنم از اتوبوس گیر کرد به درش و از وسط جر خورد. اتوبوسم گذاشت و رفت و من موندم و یه هوای پر از سوز سرما و یه سوییشرتی که دیگه قابل استفاده نبود!
اون موقع که یک سال جوون تر بودم و یک سال کم تجربه تر؛ برام افت داشت که بخوام همون و روفو کنم و دوباره بپوشمش. فکر میکردم تا سال دیگه یه کار درست و حسابی پیدا میکنم و بهترش و میخرم. ولی الآن حاضر بودم همون سوییشرت کهنه و روفو شده باشه تا حداقل اینجوری سگ لرز نزنم!
اگه قرار بود کل زندگیم و تو این بیست و چهار سالی که از خدا عمر گرفتم تو یه جمله خلاصه کنم، اون جمله قطعاً این بود:
«لعنت به آدمی که قدر داشته های کوچیک و بزرگ زندگیش و ندونست!»
چون حس میکنم همون ناشکری کردنام بود که کار من و به اینجا کشوند. حالا اون نعمتی که با ناشکری از چنگم رفت میتونست یه سوییشرت باشه، یه زندگی باشه، یه سقف بالای سر باشه، یه جیب پر از پول باشه، یا... یا شاید، یه آدم باشه!
***
-آویشن؟! اینجا چرا نشستی؟!
با صدای متعجب آوند سرم و از رو زانوهام برداشتم و سعی کردم لبخندی رو لبای یخ زده ام بنشونم. اونم انقدر کمرنگ بود که تو این تاریکی هوا محال بود به چشم آوند برسه.
-سلام داداش!
-سلام! میگم اینجا چرا نشستی؟ چرا نرفتی تو؟
از جام بلند شدم و دستی به پشت مانتوم کشیدم.
-انگار نیست سمانه!
-نیست؟ مگه میشه؟ کجا رفته؟
سرم و انداختم پایین در جواب حرفش فقط شونه ام و انداختم بالا. با کلید در و باز کرد و وایستاد کنار که اول من برم، خودشم پشت سرم اومد و از همون جلوی در زنش و صدا کرد:
-سمانــــــــــــــه؟ کجایی تو؟
به ثانیه نکشید که سمانه جلوی در ورودی ظاهر شد و من بهت زده سر جام موندم!
-اینجام! داد چرا میزنی؟
بعد نگاهی بهم انداخت و با بی تفاوت ترین لحن ممکن گفت:
-عه! تو کی اومدی؟
خیره تو چشماش با اخم گفتم:
-یه ساعتی میشه.
صدای آوند از پشت سرم اومد:
-پشت در مونده تو این سرما. کجا بودی که در و باز نکردی؟
مثل همیشه زد به در کولی بازی:
-اوووووووووو! همچین میگی سرما انگار وسط زمستونیم. یه دیقه پاشدم رفتم حموم، نمیدونستم میخواید شرف یاب بشید وگرنه قبلش حتماً اجازه میگرفتم.
آوند که میدونست یکه بدو کردن با زنش ممکنه ساعت ها طول بکشه بدون اینکه نتیجه ای داشته باشه فقط سری به تاسف تکون داد و همینطور که از کنارم رد میشد گفت:
-بیا تو آویشن!
نتونستم ساکت بمونم تا فکر کنه با یه جمله من حموم بودم میتونه منو خر کنه. وایستادم تا آوند بره تو خونه و بعد موقع رد شدن از کنار سمانه ای که هنوز با همون نگاه کینه توزانه اش کنار در وایستاده بود گفتم:
-گوشی تلفن و با خودت میبری حموم یهو اتصالی نکنه بسوزه!
نگاه گنگ و خیره اش نشون میداد متعجب شده از اینکه فهمیدم حموم رفتنش یه بهونه بود که کار زشتش و توجیه کنه. همین فهمیدنشم برام کافی بود. نگاهم و گرفتم و رفتم تو.
ادامــہ دارد
نویسنده: #دوشیزه
@Best_Roman