Gap messenger
Download

📕 رمان #مدار_چشمانت

⚜ #پارت_3


گوشی را روی پیشانی کوبید و به جلو پرت کرد.

_باید برم خونه عمو، نگه دارم ماشین بگیری؟

پویا که تا حدودی از بگیر نگیرهای خانواده ی عموی فرشاد باخبر بود، گفت:

_باهات میام.

فرشاد به او خیره شد که پویا گفت:

_جلو رو بچسب، من رو بعد سر فرصت سیر تماشا کن.

فرشاد ناچار و خسته گفت:

_می دونی که خونه شون اون سر شهر و تو شهرک هست، نمی خوای بخوابی؟

پویا تنه اش را کامل به صندلی چسباند و دستانش را روی سینه جمع کرد:

_ گفتم که بیکارم، برو دیر نشه.

فرشاد با اولین دوربرگردان، مسیر خانه ی پویا را عوض کرد و به سمت منزل عمویش رفت.

****

_بمون تا برگردم.

پویا سر تکان داد و گفت:

_لازم شد بگو بیام.

فرشاد آرام گفت:

_دستت درست.

فرشاد رفت و پویا با دیدن سطل زباله ای بزرگ از اتومبیل پیاده شد. با چند قدم آرام اما بلند به آن سمت رفت. بطری را روی مابقی زباله ها پرت کرد و دست به جیب شد.
صدایی را که همیشگی شده بود و مأمن آرامش و پریشانی اش، شنید:

_پویا تو چرا این همه شلخته ای؟ هر چی آشغال دم دستت هست رو چرا پرت می کنی گوشه کنار کوچه و خیابون؟

نیشخندی زد و گفت:

_برو ببینم الان استاد میاد، خانم جو فرهنگ و ادب برش داشته! آشغاله دیگه، باید یه جا از شرش خلاص شد؛ باید بچسبونم رو پیشونیم؟

صدای خنده ای به ناز بلند شد و دلش را مچاله کرد:

_خجالت بکش مرد گنده، بیچاره مامانت چی می کشه از این اخلاقت؟

به لبخندی میهمانش کرد و گفت:

_دیگه دور دور شماست خانم، مامانم من رو تحویل جامعه داد و خلاص؛ بقیه ش با تو هست که من رو جمع وجور کنی.

صدا آرام تر شد و لطیف تر:

_از شلختگیت فاکتور بگیر که هیچ جوری باهاش کنار نمیام، واسه بقیه ش حرفی نیست.

_پویا داداش بیا.

از جغرافیای دیر و دورش بیرون آمد و خاطرات را لابلای منسوخ شده های زباله دان تاریخ ذهنش دفن کرد.
سر برگرداند و فرشاد را با دختری که به آ*غ*و*ش داشت، دید.

_چی شده؟
_بیا در عقب رو باز کن، زود باش.

پویا به سرعت خود را به آن ها رساند. در را باز کرد و عقب کشید. فرشاد دختر را با احتیاط روی صندلی عقب جاگیر. کرد و خیره ی نگاهش شد:

_تو رو ارواح خاک مامانت تن و بدن اون خواهر بیچاره ت و من رو نلرزون.

جوابش خاموشی و بی فروغی دیدگان دختر بود، سرش را بیرون کشید و در را کمی با صدا تر بست و لگدی به تایر ماشین زد.
پویا در جلو را برایش باز کرد:

_من می رونم، بشین.

فرشاد بی تعارف نشست و کف دستانش روی چشمانش ماند. بالاتر برد و پنجه میان موهایش کشید.

_برو یه درمونگاه پیدا کن.

پویا نگاهی مختصر و اجمالی به چهره ی دختر کرد و گفت:

_با درمونگاه حل می شه؟

فرشاد فقط چشم بست و پویا به راه افتاد. کوچه به کوچه ی شهر را از بر بود. مگر نه این که قرار بود او را بیاورد و خانم خانه اش کند؟ مگر قرارشان گشت زدن میان تمامیت این شهر نبود؟
بلد بود هر آن جایی را که باید.

_فرشاد اون جلو یه دونه هست، جای پارک نیست. من این جا می ذارمش، شما برین.
_باشه تو دیگه نمی خواد بیای، بمون تا ببرمش و برگردیم.

پویا دوبل ایستاد و با دنده عقب اتومبیل را پاک کرد.



ادامـہ دارد

🖋 نویسنده: #الف_کلانتری(یاسے)

📃 @Best_Roman
📜📃

17 May 2018 | 03:32