رمان #مدار_چشمانت
#پارت_3
گوشی را روی پیشانی کوبید و به جلو پرت کرد.
_باید برم خونه عمو، نگه دارم ماشین بگیری؟
پویا که تا حدودی از بگیر نگیرهای خانواده ی عموی فرشاد باخبر بود، گفت:
_باهات میام.
فرشاد به او خیره شد که پویا گفت:
_جلو رو بچسب، من رو بعد سر فرصت سیر تماشا کن.
فرشاد ناچار و خسته گفت:
_می دونی که خونه شون اون سر شهر و تو شهرک هست، نمی خوای بخوابی؟
پویا تنه اش را کامل به صندلی چسباند و دستانش را روی سینه جمع کرد:
_ گفتم که بیکارم، برو دیر نشه.
فرشاد با اولین دوربرگردان، مسیر خانه ی پویا را عوض کرد و به سمت منزل عمویش رفت.
****
_بمون تا برگردم.
پویا سر تکان داد و گفت:
_لازم شد بگو بیام.
فرشاد آرام گفت:
_دستت درست.
فرشاد رفت و پویا با دیدن سطل زباله ای بزرگ از اتومبیل پیاده شد. با چند قدم آرام اما بلند به آن سمت رفت. بطری را روی مابقی زباله ها پرت کرد و دست به جیب شد.
صدایی را که همیشگی شده بود و مأمن آرامش و پریشانی اش، شنید:
_پویا تو چرا این همه شلخته ای؟ هر چی آشغال دم دستت هست رو چرا پرت می کنی گوشه کنار کوچه و خیابون؟
نیشخندی زد و گفت:
_برو ببینم الان استاد میاد، خانم جو فرهنگ و ادب برش داشته! آشغاله دیگه، باید یه جا از شرش خلاص شد؛ باید بچسبونم رو پیشونیم؟
صدای خنده ای به ناز بلند شد و دلش را مچاله کرد:
_خجالت بکش مرد گنده، بیچاره مامانت چی می کشه از این اخلاقت؟
به لبخندی میهمانش کرد و گفت:
_دیگه دور دور شماست خانم، مامانم من رو تحویل جامعه داد و خلاص؛ بقیه ش با تو هست که من رو جمع وجور کنی.
صدا آرام تر شد و لطیف تر:
_از شلختگیت فاکتور بگیر که هیچ جوری باهاش کنار نمیام، واسه بقیه ش حرفی نیست.
_پویا داداش بیا.
از جغرافیای دیر و دورش بیرون آمد و خاطرات را لابلای منسوخ شده های زباله دان تاریخ ذهنش دفن کرد.
سر برگرداند و فرشاد را با دختری که به آ*غ*و*ش داشت، دید.
_چی شده؟
_بیا در عقب رو باز کن، زود باش.
پویا به سرعت خود را به آن ها رساند. در را باز کرد و عقب کشید. فرشاد دختر را با احتیاط روی صندلی عقب جاگیر. کرد و خیره ی نگاهش شد:
_تو رو ارواح خاک مامانت تن و بدن اون خواهر بیچاره ت و من رو نلرزون.
جوابش خاموشی و بی فروغی دیدگان دختر بود، سرش را بیرون کشید و در را کمی با صدا تر بست و لگدی به تایر ماشین زد.
پویا در جلو را برایش باز کرد:
_من می رونم، بشین.
فرشاد بی تعارف نشست و کف دستانش روی چشمانش ماند. بالاتر برد و پنجه میان موهایش کشید.
_برو یه درمونگاه پیدا کن.
پویا نگاهی مختصر و اجمالی به چهره ی دختر کرد و گفت:
_با درمونگاه حل می شه؟
فرشاد فقط چشم بست و پویا به راه افتاد. کوچه به کوچه ی شهر را از بر بود. مگر نه این که قرار بود او را بیاورد و خانم خانه اش کند؟ مگر قرارشان گشت زدن میان تمامیت این شهر نبود؟
بلد بود هر آن جایی را که باید.
_فرشاد اون جلو یه دونه هست، جای پارک نیست. من این جا می ذارمش، شما برین.
_باشه تو دیگه نمی خواد بیای، بمون تا ببرمش و برگردیم.
پویا دوبل ایستاد و با دنده عقب اتومبیل را پاک کرد.
ادامـہ دارد
نویسنده: #الف_کلانتری(یاسے)
@Best_Roman