رمان #اوشیدا
#پارت_3
#کپی_این_رمان_ممنوع_و_پیگرد_قانونی_دارد
دستی به سرو وضع و لباسای نامناسب واسه این فصلم کشیدم و راه افتادم سمت خونه برادرم، صدای رامیلا تو گوشم تکرار شد:
«برو خونه اون داداش بی غیرتت!»
داداش من بی غیرت نبود، بی چاره بود! بی غیرت نبود، بی پول بود! بی غیرت نبود، یه مغازه اجاره ایی سه در چهار متر داشت که توش چهار تا سیم و چسب برق و لامپ ریخته بود و به زور داشت خرج و خودش و زنش و از توش درمیاورد! بی غیرت نبود، یه زن آکله داشت که جلوی زبونش و نمیتونست بگیره و حضور یه دونه خواهرشوهرش و نمیتونست گاه و بیگاه تحمل کنه! بی غیرت نبود، یه قلب مریض داشت که تا یه جایی میتونست تحمل کنه نیش و کنایه های زنش و که با دیدن من فوران میکرد! بی غیرت نبود، بی چاره بود! بی تقصیر بود! اونم مثل من چوب حماقت پدرمون و خورد.
نفس عمیقی کشیدم و پشیمون شدم از حرفی که تو ذهنم درباره پدرم گفتم. شکی تو حماقت کردنش نبود، ولی واسه آدمی که دستش از دنیا کوتاه بود چه فایده نفرین و ناله کردن بچه هاش؟ همینکه از اونجا وضع الآن زندگی ما رو ببینه کافیه.
***
در حالیکه میدونستم خودم و باید برای یه جنگ و جدال و جر و بحث حسابی با زن داداشم سمانه آماده کنم زنگ خونه شون و زدم و منتظر موندم در و باز کنه.
دستامو تو جیب مانتوم فرو کردم و خودم و جمع کردم تا مثلاً از این طریق یه کم گرما به وجودم برسه، ولی مگه سرمای هوای آخرای آبان به همین راحتیا با منی که یه لا مانتو بیشتر تنم نبود از بین میرفت؟
انقدر اعصابم از دست رامیلا و کثافت کاری ها و حرفای صد من یه غازش خورد بود که فقط میخواستم بزنم بیرون از اون خونه و لباس درست و حسابی نپوشیدم. هرچند، اگه وقت کافی هم داشتم لباسی نداشتم که جلوی این سرما رو بگیره! نهایت کاری که میتونستم بکنم این بود که از زیر مانتوم چند لا لباس بیشتر بپوشم.
به خودم که اومدم دیدم چند دیقه اس همینجوری یه لنگه پا جلوی در وایستادم و درم هنوز باز نشده. فکر کردم شاید خونه نباشن. داداشم و که مطمئن بودم این ساعت مغازه اس. ولی سمانه، اکثراً خونه بود!
یه بار دیگه زنگ زدم و وقتی بازم نتیجه ای نگرفتم رفتم سمت پنجره یه دونه اتاق خوابشون که سمت کوچه بود و سعی کردم توی خونه رو ببینم ولی چیزی معلوم نبود!
خواستم به شیشه بزنم که با بلند شدن صدای زنگ تلفنشون دستم و انداختم پایین. اینجوری میتونستم بفهمم واقعاً خونه اس یا نه!
تلفنشون بعد از دو بار زنگ زدن قطع شد و من سریع از تو کیفم گوشیم و درآوردم و شماره خونه رو گرفتم. بوق اشغالی که تو گوشم پخش شد پوزخند تلخی رو به لبم چسبوند. پس سمانه خونه بود و الآنم داشت با خیال راحت با تلفنش حرف میزد. لابد از همین پنجره منو دیده بود و ترجیح داده بود خودش و به ندیدن بزنه. اینم از شانس من تو انتخاب برادرم واسه شریک زندگیش.
خواستم شماره آوند و بگیرم که اون زنگ بزنه و به زنش بگه من پشت درم تا شاید به خودش بیاد و در و باز کنه رو منی که اینجا تو سرما مونده بودم ولی پشیمون شدم. دوست نداشتم آوند بیش از حد معمول درگیر نزاع پنهانی و گاهاً علنی من و سمانه باشه. میدونستم شرمنده اس از رفتارای سمانه ولی زبونش به خاطر جیب خالیش کوتاه بود و منم دلم نمیخواست بیشتر از این شرمندگی رو تو نگاهش ببینم. سمانه هم اگه نمیخواست باز کنه باز نمیکرد، حالا چه با زنگ زدن من، چه آوند!
ادامــہ دارد
نویسنده: #دوشیزه
@Best_Roman