#برزخ_ارباب
#پارت_113
دوباره چشمام رو بستم و علی رغم سر درد شدیدم ساکت شدم.
یه چند دقیقه ای که گذشت، بهراد با اون صدای نحسش گفت:
_ چیه ساکت شدی؟
هیچ عکس العملی نشون ندادم تا مثلا فکر کنه بیهوش شدم.
_ سپیده؟
سعی کردم خنده ام رو کنترل کنم تا نقشه ام لو نره و اونم بعد از اینکه چندبار صدام زد و جوابی نشنید، سریع به سمت بالا کشیدم.
به بالا که رسیدم آروم بغلم کرد و بعد من رو روی تخت گذاشت، آروم زد تو صورتم و گفت:
_ خوبی؟ سپیده خوبی؟
نتونستم تحمل کنم و یه لبخند ریزی زدم که صداش پر از خشم شد و گفت:
_ چرا منِ احمق هر دفعه گول تو رو میخورم؟
چشمام رو باز کردم و گفتم:
_ چون به قول خودت احمقی
_ خفه شو
_ درست صحبت کن
یکهو محکم زد تو صورتم و گفت:
_ زبون درازی نکن
با تعجب بهش نگاه کردم!
این یارو روانی بود، کنترل نداشت، دم دمی مزاج بود!
یه دقیقه میخندید، یه دقیقه وحشی میشد و من واقعا دلیل این تغییر رفتارهای یهویی رو نمیفهمیدم پس با عصبانیت گفتم:
_ تو حق نداری روی من دست بلند کنی
_ دارم
_ حتی بابامم تا حالا اینکار رو نکرده!
_ خونه بابات با اینجا فرق داره!
تمام تنفرم رو توی چشمام ریختم و با لحن محکمی گفتم:
_ تو پست ترین آدمی هستی که تا حالا دیدم عوضی!
「 𝐉𝐨𝐢𝐧↬ @Love_foreveer
#برزخ_ارباب
#پارت_114
حالت چشماش کامل تغییر کرد و با یه لحن فوق العاده سرد گفت:
_ با من بودی؟
_ آره
_ که من پست و عوضی ام؟
_ آره خودِ تو
_ معنای واقعی پست بودن رو الان بهت نشون میدم!
از روی تخت پاشدم و با عصبانیت گفتم:
_ هیچ غلطی نمیتونی بکنی!
_ مطمئنی؟
_ آره مطمئنم
پوزخندی زد و بدون اینکه چیزی بگه کتفم رو گرفت و از اتاق خارج شد.
به سمت طبقه بالا رفت و منم علی رغم تمام تلاشهام به زور به دنبالش کشیده شدم!
_ ولم کن عوضی
_ خفه شو ه*رزه
با شنیدن این حرف تا مغز استخونم داغ کرد، با دست آزادم مشت محکمی به کمرش زدم و گفتم:
「 𝐉𝐨𝐢𝐧↬ @Love_foreveer