Gap messenger
Download

#عشق_مادر
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
چند سال پیش ، در یک روز گرم تابستان ، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت . مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش لذت میبرد . ناگهان مادر ، تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا میکرد . وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد . پسرک سرش را برگرداند ، ولی دیگر دیر شده بود . تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد ، اما مادر هم از راه رسید و بازوی پسرش را گرفت . تمساح پسر را با قدرت به زیر آب میکشید ولی عشق مادر آنقدر زیاد بود که نمیگذاشت پسر در کام تمساح رها شود . کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود ، صدای فریاد مادر را شنید ، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد . پسر را سریع به بیمارستان رساندند . دو ماه گذشت تا پسر بهبود پیدا کند . پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود . خبرنگاری که با کودک مصاحبه میکرد از او خواست تا جای زخم هایش را به او نشان دهد . پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد ؛ سپس با غرور بازوهایش را نشان داد که جای زخم ناخن های مادرش روی آن مانده بود و گفت : " این زخم ها را دوست دارم ، این ها خراش های عشق مادرم هستند . " گاهی مثل یک کودک قدرشناس ، خراش های عشق خداوند را به خودت نشان بده ، خواهی دید چقدر دوست داشتنی هستند .
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
#کتابخانه_تاریخ
@LibraryOfDate

27 May 2022 | 10:46