Gap messenger
Download

#عشق_مارمولکی
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
شخصی در ژاپن مشغول تخریب دیوار قدیمی خانه اش بود تا آن را نوسازی کند . منازل ژاپنی بنابر شرایط محیطی که دارند ، دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند . این شخص در حین خراب کردن دیوار ، مارمولکی را دید که میخی به پایش فرو رفته است . دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد . وقتی میخ را بررسی کرد خیلی تعجب کرد ! این میخ چهار سال پیش ، هنگام ساختن خانه بر دیوار کوبیده شده بود ! با خود فکر کرد چه اتفاقی افتاده که در فضای خالی و تاریک دیوار ، یک مارمولک توانسته مدت چهار سال آن هم بدون کوچکترین حرکتی و در چنین موقعیتی زنده بماند ؟! باور چنین چیزی سخت بود . متحیر از این مساله کارش را تعطیل کرد و به مارمولک خیره شد . با خود اندیشید که مارمولک در این مدت چکار میکرده ؟ چگونه زنده مانده و چه میخورده ؟ همانطور که به مارمولک نگاه میکرد ، مارمولک دیگری با غذایی در دهانش ظاهر شد ! مرد به شدت منقلب شد . چهار سال مراقبت ؛ چهار سال وفاداری ؛ چهار سال مهرورزی ! او موجود کوچکی دیده بود ، با عشقی بزرگ و بی انتها .
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
#کتابخانه_تاریخ
@LibraryOfDate

28 January 2022 | 04:19

#موهبت_الهی
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
مردی خواب دید که مرده و پس از گذشتن از پلی به دروازه بهشت رسیده است . دربان بهشت به مرد گفت : برای ورود به بهشت باید صد امتیاز داشته باشید ، کارهای خوبی را که در دنیا انجام داده اید ، بگویید تا من به شما امتیاز بدهم . مرد گفت : من با همسرم ازدواج کردم ، ۵۰ سال با او به مهربانی رفتار کردم و هرگز به او خیانت نکردم . فرشته گفت : این سه امتیاز . مرد اضافه کرد : من در تمام طول عمرم به خداوند اعتقاد داشتم و حتی دیگران را هم به راه راست هدایت میکردم . فرشته گفت : این هم یک امتیاز . مرد باز ادامه داد : در شهر یتیم خانه ای ساختم و کودکان بی خانمان را آنجا جمع کردم و به آنها کمک کردم . فرشته گفت : این هم دو امتیاز . مرد در حالی که گریه میکرد گفت : با این وضع من هرگز نمیتوانم وارد بهشت شوم مگر اینکه خداوند لطفش را شامل حال من کند . فرشته لبخندی زد و گفت : بله ؛ تنها راه ورود به بهشت ، لطف و موهبت الهی است و اکنون این لطف شامل حال شما شد و اجازه ی ورود به بهشت برایتان صادر گردید .
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
#کتابخانه_تاریخ
@LibraryOfDate

27 January 2022 | 06:58

#مرد_دانا
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
مردم برای ابراز نارضایتی از مشکلاتشان همیشه به سراغ حکیمی می‌رفتند . یک روز ، او برای همه یک جک تعریف کرد و همه قهقهه زدند . بعد از چند دقیقه ، آن جک را تکرار کرد و تعداد کمی خندیدند . وقتی او این جک را برای بار سوم گفت ، کسی نخندید . حکیم گفت : شما نمی‌توانید بارها و بارها به یک جک بخندید ، پس چرا برای مشکلات مشابه بارها و بارها گریه می‌کنید ؟
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
#کتابخانه_تاریخ
@LibraryOfDate

26 January 2022 | 04:09

#ایران_جاودان
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
در پرتو مهر ایزدی | با آتش جان عاشقان | شعله ی جان و دل فروزان شد | با نام نامی ایران | ای میهن ای همواره سرفراز | مهر تو را با جان سرشته ام | با عشق و با آزادگی | نامت را در دل نوشته ام | این سرزمین با عاشقان | دارد پیمانی جاودان | ای ایران ، ای تا همیشه جاودان | ای ایران ، امروز و هر زمان ، آرام جان | می سرایمت از جان ای وطن | از حماسه هایت می گویم سخن | پیمان بستم تا پای جان | مهرت باشد در جان و تن | ای ایران ، ای تا همیشه جاودان | ای ایران ، امروز و هر زمان ، آرام جان
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
#کتابخانه_تاریخ
@LibraryOfDate

25 January 2022 | 03:36

#یک_نفس_آرزوی_تو
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
ای که همه نگاه من خورده گره به روی تو | ای که همه نگاه من خورده گره به روی تو | تا نرود نفس ز تن پا نکشم ز کوی تو | تا نرود نفس ز تن پا نکشم ز کوی تو | گر چه به شعله میکشی قلب مرا به عشوه ات | بر دو جهان نمیدهم یک سر تار موی تو | بر دو جهان نمیدهم یک سر تار موی تو | مستی هر نگاه تو به ز شراب و جام می | مستی هر نگاه تو به ز شراب و جام می | کی ز سرم برون شود یک نفس آرزوی تو | کی ز سرم برون شود یک نفس آرزوی تو | در قفس خیال تو در قفس خیال تو تکیه زنم به انتظار | تا که تو بشکنی قفس پر بکشم به سوی تو | تا که تو بشکنی قفس پر بکشم به سوی تو
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
#کتابخانه_تاریخ
@LibraryOfDate

24 January 2022 | 06:05

#روز_مادر و #روز_زن فرخنده باد
#مادر #راغب #مصطفی_راغب

23 January 2022 | 01:36

#دید_محدود
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
مردی با دوچرخه بـه خط مرزی می‌رسد ، او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد ، مامور مرزی میپرسد : “ در کیسه ها چه داری ؟ ” او می‌گوید : “ شن ” مامور وی را از دوچرخه پیاده میکند و چون بـه او مشکوک بود ، یک شبانه روز وی را بازداشت میکند ، ولی پس از کنترل فراوان ، واقعا جز شن چیز دیگری نمی یابد . بنابراین بـه او اجازه عبور می‌دهد . هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا میشود و مشکوک بودن و بقیه ماجرا … این موضوع بـه مدت سه سال هر هفته یک‌بار تکرار میشود و پس از آن مرد دیگر در مرز دیده نمی‌شود . یک روز آن مامور در شهر وی را میبیند و پس از درود و احوال پرسی ، بـه او می‌گوید : من هنوز هم بـه تو مشکوکم و می‌دانم کـه در کار قاچاق بودی ، راستش را بگو چه چیزی را از مرز رد میکردی ؟ قاچاقچی می‌گوید : در کار قاچاق دوچرخه بودم و تو در کسیه شن دنبال مدرک بودی . بعضی وقت ها دید ما محدود میشود و موضوعات فرعی ما را بـه کلی از موضوعات اصلی غافل میکند !
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
#کتابخانه_تاریخ
@LibraryOfDate

22 January 2022 | 09:03

#به_دنبال_خوشبختی
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
پادشاهی پس از اینکه بیمار شد گفت : نیمی از قلمرو پادشاهی ام را به کسی میدهم که بتواند مرا معالجه کند . طبیبان و پزشکان تمام تلاش خود را کردند ؛ اما بی فایده بود و موفق به بهبودی پادشاه نشدند . عاقبت پیر فرزانه ای گفت : « آدمی خوشبخت پیدا کنید ، پیراهنش را بردارید و تن پادشاه نمایید ، شاه معالجه خواهد شد . » شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد . آنها در سرتاسر مملکت سفر کردند ، ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند . حتی یک نفر هم پیدا نشد که کاملا راضی باشد . آنکه ثروت داشت ، بیمار بود . آنکه سالم بود در فقر دست و پا میزد ، یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت ، یا اگر فرزند داشت ، فرزندانش بد بودند . خلاصه هر آدمی مشکلی داشت که از آن گله و شکایت کند . اواخر شب ، پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد میشد که شنید یک نفر زمزمه کنان میگوید : « شکر خدا که کارم را تمام کرده ام ؛ سیر و پر غذا خورده ام و میتوانم دراز بکشم و بخوابم ! چه چیز دیگری میتوانم بخواهم ؟ » پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند تا نزد شاه ببرند و به مرد هم هر چقدر که میخواهد پول و ثروت بدهند . همراهان شاهزاده برای بیرون آوردن پیراهن مرد داخل کلبه رفتند ... آنها با کمال تعجب دیدند مرد خوشبخت آنقدر فقیر است که حتی پیراهن هم ندارد !!!
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
#کتابخانه_تاریخ
@LibraryOfDate

21 January 2022 | 09:53

#ماهیگیر_و_تابه #ماهی_گیر_و_تابه
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
دو مرد در کنار دریاچه ای مشغول ماهیگیری بودند . یکی از آنها ماهیگیر با تجربه و ماهری بود ؛ اما دیگری ماهیگیری نمیدانست . هر بار که مرد با تجربه یک ماهی بزرگ میگرفت ، آن را در ظرف یخی که در کنار دستش بود می انداخت تا ماهی تازه بماند . اما دیگری به محض گرفتن یک ماهی بزرگ آن را به دریا پرتاب میکرد . ماهیگیر با تجربه از اینکه میدید آن مرد چگونه ماهی را از دست میدهد بسیار متعجب بود . پس از مدتی از او پرسید : « چرا ماهی های به این بزرگی را به دریاچه پرت میکنی ؟ » مرد جواب داد : « آخر تابه من کوچک است ! » راستی ، ظرفیت تابه ی شما چقدر است ؟
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
#کتابخانه_تاریخ
@LibraryOfDate

20 January 2022 | 06:16

#نجات_غریق
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
مردی کنار رودخانه ای ایستاده بود . ناگهان صدای فریادی را میشنود و متوجه میشود که کسی در حال غرق شدن است . به سرعت درون آب میپرد و او را نجات میدهد . اما پیش از آن که نفسی تازه کند فریادهای دیگری را میشنود و باز به آب میپرد و دو نفر دیگر را نجات میدهد . اما پیش از آن که حالش جا بیاید صدای چهار نفر دیگر را که کمک میخواستند میشنود . او تمام روز را صرف نجات افرادی میکند که در چنگال امواج خروشان گرفتار شده بودند ، غافل از آن که چند قدم بالاتر ، دیوانه ای مردم را یکی یکی به رودخانه می انداخت . گاه در زندگی فقط به مشکلات فکر میکنیم و در آنها فرو میرویم ، بی آنکه کمی به علت آنها بیاندیشیم .
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
#کتابخانه_تاریخ
@LibraryOfDate

19 January 2022 | 04:05

#مرگ_همکار
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
یک روز وقتی کارمندان به اداره رسیدند ، اطلاعیه ی بزرگی را در تابلوی اعلانات دیدند که روی آن نوشته شده بود : « دیروز فردی که مانع پیشرفت شما در این اداره بود ، درگذشت . شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ۱۰ صبح در سالن اجتماعات برگزار میشود دعوت میکنیم » . در ابتدا ، همه از دریافت خبر مرگ یکی از همکارانشان ناراحت می شدند اما پس از مدتی ، کنجکاو می شدند که بدانند کسی که مانع پیشرفت آن ها در اداره می شده چه کسی بوده است . این کنجکاوی ، تقریبا تمام کارمندان را ساعت ۱۰ به سالن اجتماعات کشاند . رفته رفته که جمعیت زیادتر میشد هیجان هم بیشتر میشد . همه پیش خود فکر می کردند : « این فرد چه کسی بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود ؟ به هر حال خوب شد که مرد ! » کارمندان در صفی قرار گرفته و یکی یکی نزدیک تابوت می رفتند و وقتی به درون تابوت نگاه می کردند ناگهان خشکشان میزد و زبانشان بند می آمد . آینه ای درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه میکرد ، تصویر خود را میدید . نوشته ای نیز بدین مضمون در کنار آینه بود : « تنها یک نفر وجود دارد که میتواند مانع رشد شما شود و او کسی نیست جز خود شما . شما تنها کسی هستید که میتوانید زندگی تان را متحول کنید . شما تنها کسی هستید که میتوانید بر روی شادی ها ، تصورات و موفقیت هایتان اثرگذار باشید . شما تنها کسی هستید که میتوانید به خودتان کمک کنید . زندگی شما وقتی که رئیستان ، دوستانتان ، والدینتان ، شریک زندگی تان یا محل کارتان تغییر میکند ، دستخوش تغییر نمیشود . زندگی شما تنها زمانی تغییر میکند که شما تغییر کنید ، باورهای محدود کننده ی خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسی هستید که مسئول زندگی خودتان می باشید . مهم ترین رابطه ای که در زندگی می توانید داشته باشید ، رابطه با خودتان است . خودتان را امتحان کنید . مواظب خودتان باشید . از مشکلات ، غیرممکن ها و چیزهای از دست داده نهراسید . خودتان و واقعیت های زندگی خودتان را بسازید . دنیا مثل آینه است . بازتاب افکاری که به آن ها اعتقاد دارید ، به زندگی شما باز گردانده میشود . تفاوت آدم ها در نوع نگاه آن ها به زندگی است . »
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
#کتابخانه_تاریخ
@LibraryOfDate

17 January 2022 | 07:52

#قهوه_زندگی
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
چند دوست دوران دانشجویی که پس از فارغ التحصیلی، هر یک شغل‌های مختلفی داشتند و در کار و زندگی خود نیز موفق بودند، پس از مدت‌ها با هم به دانشگاه سابقشان رفتند تا با استادشان دیداری تازه کنند. آن‌ها مشغول صحبت شده بودند و طبق معمول بیشتر حرف‌هایشان هم شکایت از زندگی بود! استادشان در حین صحبت آن‌ها قهوه آماده می‌کرد؛ او قهوه جوش را روی میز گذاشت و از دانشجو‌ها خواست که برای خود قهوه بریزند. روی میز لیوان‌های متفاوتی قرار داشت: شیشه‌ای، پلاستیکی، چینی، بلور و لیوان‌های دیگر. وقتی همه دانشجو‌ها قهوه‌هایشان را ریخته بودند و هریک لیوانی در دست داشت، استاد مثل همیشه آرام و با مهربانی گفت:«بچه‌ها، ببینید؛ همه شما لیوان‌های ظریف و زیبا را انتخاب کردید و الان فقط لیوان‌های زمخت و ارزان قیمت روی میز مانده‌اند!» دانشجو‌ها که از حرف‌های استاد شگفت‌زده شده بودند، ساکت ماندند و استاد حرف‌هایش را به این ترتیب ادامه داد:«در حقیقت چیزی که شما واقعاً می‌خواستید قهوه بود و نه لیوان، اما لیوان‌های زیبا را انتخاب کردید و در عین حال نگاه‌تان به لیوان‌های دیگران هم بود؛ زندگی هم مانند قهوه است و شغل، حقوق و جایگاه اجتماعی ظرف آن است. این ظرف‌ها زندگی را تزیین می‌کنند، اما کیفیت آن را تغییر نخواهند داد. البته لیوان‌های متفاوت در علاقه شما به نوشیدن قهوه تأثیر خواهند گذاشت، اما اگر بیشتر توجه‌تان به لیوان باشد و چیز‌های با ارزشی مانند کیفیت قهوه را فراموش کنید و از بوی آن لذت نبرید، معنی واقعی نوشیدن قهوه را هم از دست خواهید داد. پس از حالا به بعد تلاش کنید نگاه‌تان را از لیوان بردارید و در حالی که چشم‌هایتان را بسته‌اید، از نوشیدن قهوه لذت ببرید.
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
#کتابخانه_تاریخ
@LibraryOfDate

14 January 2022 | 06:32

#دنبال_من_نگرد
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
از چی بگم برات منم یه کوه درد | واسم چیزی نموند شدم یه دوره گرد | دنبال من نگرد دنبال من نگرد | یه روزی میرسه خدا خدا کنی | برای دیدنم فقط دعا کنی | دنبال من نگرد دنبال من نگرد | دیگه دنبالم نگرد توی این دنیا | فقط میمونه رد پایی که دور میشه ازت | همه ی آرزوم همه ی آبروم اینه | که کاش که نفهمن که تو بودی آرزوم | دیگه دنبالم نگرد توی این دنیا | فقط میمونه رد پایی که دور میشه ازت | همه ی آرزوم همه ی آبروم اینه | که کاش که نفهمن که تو بودی آرزوم | صداش یادمه نگاش یادمه | اون هر کاری کرد که باشه با همه | دنبال من نگرد دنبال من نگرد | براش مهم نبود اون اشک آخرم | هزار سالمه نمیشه باورم | دنبال من نگرد دنبال من نگرد | دیگه دنبالم نگرد توی این دنیا | فقط میمونه رد پایی که دور میشه ازت | همه ی آرزوم همه ی آبروم اینه | که کاش که نفهمن که تو بودی آرزوم | دیگه دنبالم نگرد توی این دنیا | فقط میمونه رد پایی که دور میشه ازت | همه ی آرزوم همه ی آبروم اینه | که کاش که نفهمن که تو بودی آرزوم
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
#کتابخانه_تاریخ
@LibraryOfDate

13 January 2022 | 06:18

#پس_از_رنج
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
در یک موزه ی معروف که با سنگ های مرمر کفپوش شده بود ، مجسمه ی بسیار زیبای مرمرینی به نمایش گذاشته شده بود که مردم از راه های دور و نزدیک برای دیدنش می آمدند و تحسینش میکردند . ولی کسی نبود که سنگ های مرمر کفپوش را ببیند و لب به تحسین باز نماید . یک شب سنگ مرمری که کفپوش سالن بود با مجسمه ی زیبا شروع به سخن کرد و گفت : این منصفانه نیست ! چرا همه پا روی من میگذارند تا بیایند و تو را تحسین کنند ؟! مگر یادت نیست ؟! ما هر دو از یک معدن بودیم ! این عادلانه نیست ! من خیلی گله دارم . مجسمه ی زیبا لبخندی زد و آرام گفت : یادت هست روزی که مجسمه ساز خواست بر روی تو کار کند ، چه قدر سرسختی نشان دادی و مقاومت کردی ؟ سنگ پاسخ داد : آری ، یادم هست ؛ چون ابزارش به من آسیب میرساند و تنم را درد می آورد . گمان کردم قصد آزار مرا دارد ، ضمن آنکه اصلا تحمل آن همه درد و رنج را نداشتم . مجسمه با همان آرامش و لبخند ملیح ادامه داد : اما من مطمئن بودم که مجسمه ساز میخواهد از من چیز با ارزش و بی نظیری بسازد . ایمان داشتم که قرار است به یک شاهکار تبدیل شوم . یقین میدانستم که در پی این همه رنج ، گنجی نهفته است . پس به مجسمه ساز گفتم : هر چه قدر میخواهی به من ضربه بزن ؛ مرا بتراش و صیقل بده . درد زخمهایی که ابزارش بر پیکرم میزد را به جان خریدم و هر چه قدر این دردها بیشتر میشد ، بیشتر تاب می آوردم تا زیباتر شوم . بنابراین امروز جای سرزنش دیگران نیست که چرا پا بر روی تو میگذارند و بی توجه عبور میکنند .
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
#کتابخانه_تاریخ
@LibraryOfDate

11 January 2022 | 06:56

#آینه #جمال #حسن #عاشق
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
#کتابخانه_تاریخ
@LibraryOfDate

10 January 2022 | 06:27

#شباهنگ
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
تو ای مرغ حق ای فسانه به شب | نگه کن که جانم رسیده به لب | که من همچو تو وامانده ام | به شب و تنهایی به ویرانه ام | بنشسته ام که مگر باز آیی | که من همچو تو وامانده ام | به شب و تنهایی به ویرانه ام | بنشسته ام که مگر باز آیی | ای مرغ حق افسانه ی ویرانه هایی | ویرانه ای شد قلب من امشب کجایی | تا سر کند سوز درون نای دل من | بنشین دمی بر بام من سر کن نوایی | غم تلخ شب را تو میدانی که در شهر شب ها نوا خوانی | بمان با من امشب که دلتنگم چرا از شب من گریزانی | به ویرانه ی من بنشین مرا از غم دل برهان | بخوان نغمه ای در دل شب مرا سوی مستی بکشان | به ویرانه ی من بنشین مرا از غم دل برهان | بخوان نغمه ای در دل شب مرا سوی مستی بکشان | همدم شبهایی در غم تنهایی ، بیا بیا | غم تلخ شب را تو میدانی که در شهر شبها نوا خوانی | بمان با من امشب که دلتنگم چرا از شب من گریزانی
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
#کتابخانه_تاریخ
@LibraryOfDate

9 January 2022 | 05:16

#آب_گندیده
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
روزی فرد جوانی به برکه آبی رسید . آب درون برکه بسیار زلال و گوارا بود . مرد جوان به یاد پیر قبیله مقداری آب را درون سطل چرمی ریخت . پس از چند روز جوان به قبیله خود رسید و آب را تقدیم پیر کرد . بزرگ قبیله مقدار زیادی از آب را نوشید و از گوارا بودن آن بسیار تعریف کرد . طوری که اطرافیان وسوسه شدند مقداری از آن آب را بنوشند . یکی از شاگردان پیر قبیله به خود جرات داد و گفت ای پیر جرعه‌ای از آب را به ما بده . شاگرد بلافاصله بعد از نوشیدن آب آن را به بیرون پرتاب کرد و گفت چقدر بد مزه است . ظاهرا آب به دلیل ماندگاری در سطل چرمی ، طعم چرم به خود گرفته بود . شاگرد گفت : چگونه این آب برای تو گوارا بوده است ؟ استاد در جواب گفت : تو آب را چشیدی و من خود هدیه را چشیدم . این آب فقط حامل مهربانی سرشار از عشق بود و هیچ چیز نمیتواند گواراتر از این باشد .
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
#کتابخانه_تاریخ
@LibraryOfDate

8 January 2022 | 02:11

#بی_بهانه_برنده_شوید
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
مسابقات شنائی در دهکده ی شیوانا برگزار شده بود و جوانان دهکده و از جمله چند تن از شاگردان مدرسه ی شیوانا هم در این مسابقه شرکت کرده بودند . جمعیت بزرگی در اطراف دریاچه ، نزدیک دهکده جمع شده بودند و منتظر شروع مسابقه بودند . یکی از شاگردان شیوانا که اندامی ورزیده داشت و شناگر ماهری بود ، قبل از مسابقه خطاب به شیوانا و بقیه شاگردان گفت : « من شناگر ماهری هستم . اما شرایط مسابقه سخت و عرض دریاچه خیلی زیاد است و با توجه به سردی آب فکر نکنم بتوانم زیاد جلو بروم » . یکی دیگر از شاگردان شیوانا که پسر زبر و زرنگ و لاغراندامی بود ، بلند شد و گفت : « من چون در ورودی مدرسه قهوه ای است ، حتما در این مسابقه برنده میشوم » ! همه با صدای بلند به بی معنایی حرف شاگرد دوم خندیدند و چند دقیقه بعد مسابقه شروع شد . آن شاگرد شیوانا که شناگر ماهری بود ، طبق آنچه خودش پیش بینی کرده بود ، بعد از چند دقیقه کم آورد و مجبور شد به ساحل برگردد و از ادامه ی مسابقه منصرف شود . اما شاگرد زبر و زرنگ و لاغراندام با جسارت و تلاش فراوان موفق شد همه ی شرکت کنندگان را پشت سر بگذارد و نفر اول شود . یکی از حاضران با تعجب از شاگرد دوم دلیل این پیروزی را پرسید . شاگرد دوم لبخندزنان گفت : « برنده ها همان بازنده هایی هستند که زیاد قیدها و محدودیت های عقل ملاحظه کار را جدی نمیگیرند و از نظر بقیه کم دارند و در واقع یک جورایی به سرشان میزند . بازنده ها هم همان برنده هایی هستند که عقل ، سخت گریبانشان را گرفته و نمیگذارد بی ملاحظگی کنند و دست به خطر بزنند . برنده مسابقه که دلیل برنده شدنش را همان اول مسابقه به همه گفت ، شما به دلیل او خندیدید . او گفت چون در ورودی مدرسه قهوه ای است ، پس برنده میشود . تفاوت شما با او که برنده شد هم همین است که او برای پیروزشدن مثل شما دنبال دلیل قانع کننده نمیگردد و قبل از یافتن دلیل قانع است که برنده میشود » .
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
#کتابخانه_تاریخ
@LibraryOfDate

7 January 2022 | 05:01

#تکرار_مهتاب
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
من همون روزی که با تو | گفتگویی ساده کردم | خونه دل رو برای | عشق تو آماده کردم | خونه تنگ دل من | پیش از آن دیدار کوتاه | با نگاهت آشنا بود | مثل شهر قصه با ماه | ای تو ماه قصه من | اون شبا افسانه بودی | مثل یه رویای مبهم | بودی و بیگانه بودی | روز دیدار منو تو | لحظه تعبیر این خواب | لحظه پایان غربت | لحظه تکرار مهتاب | از غروب کوچه های زیر بارون با تو گفتم | از سکوت سرپناه بی تو ویرون با تو گفتم | گفتم از چشم انتظاری | از نفس ها را شمردن | از طلوع بی تو موندن | از غروب بی تو رفتن | پشت جادوی نگاهت | سرزمین آرزوها | حس آروم سکوتت | انتهای گفتگوها | از غروب کوچه های زیر بارون با تو گفتم | از سکوت سرپناه بی تو ویرون با تو گفتم
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
#کتابخانه_تاریخ
@LibraryOfDate

2 January 2022 | 04:07

🎄آغاز سال ۲۰۲۲ میلادی گرامی باد🎄

1 January 2022 | 10:44