Gap messenger
Download
Pinned Message
⭕️کانال‌ها و گروه ما در گپ و پیام‌رسان‌ها⭕️ محاور ...

#در_جستجوی_الماس
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
میگویند کشاورزی آفریقایی در مزرعه اش زندگی خوب و خوشی را با همسر و فرزندانش سپری میکرد . یک روز شنید که در بخشی از آفریقا معادن الماسی کشف شده اند و مردمی که به آنجا رفته اند با کشف الماس به ثروتی افسانه ای دست یافته اند . او که از شنیدن این خبر هیجان زده شده بود ، تصمیم گرفت برای کشف معدن الماس به آنجا برود . بنابراین زن و فرزندانش را به دوستی سپرد و مزرعه اش را فروخت و عازم سفر شد . او به مدت ده سال آفریقا را زیر پا میگذارد و عاقبت به دنبال بی پولی ، تنهایی و یاس و نومیدی ، خود را در دریا غرق میکند . اما زارع جدیدی که مزرعه را خریده بود روزی در کنار رودخانه ای که از وسط مزرعه میگذشت ، چشمش به تکه سنگی افتاد که درخشش عجیبی داشت . او سنگ را برداشت و نزد جواهرساز برد . مرد جواهرساز با دیدن سنگ گفت که آن سنگ الماسی است که نمی توان قیمتی بر آن نهاد . مرد زارع به محلی که سنگ را پیدا کرده بود رفت و متوجه شد سرتاسر مزرعه پر از سنگ های الماسی است که برای درخشیدن نیاز به تراش و صیقل داشتند . زارع پیشین بدون آنکه زیر پای خود را نگاه کند ، برای کشف الماس تمام آفریقا را زیر پا گذاشته بود حال آنکه خود در معدنی از الماس زندگی میکرد!
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
#کتابخانه_تاریخ
🆔 @LibraryOfDate

9 December 2022 | 03:44

#انعکاس_زندگی
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
پسر و پدری داشتند در کوه قدم میزدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد ، به زمین افتاد و داد کشید : آ آ آ ی ی ی !! صدایی از دور دست آمد : آ آ آ ی ی ی !! پسرک با کنجکاوی فریاد زد : کی هستی ؟ پاسخ شنید : کی هستی ؟ پسرک خشمگین شد و فریاد زد : ترسو ! باز پاسخ شنید : ترسو ! پسرک با تعجب از پدرش پرسید : چه خبر است ؟ پدر لبخندی زد و گفت : پسرم توجه کن و بعد با صدای بلند فریاد زد : تو یک قهرمان هستی ! صدا پاسخ داد : تو یک قهرمان هستی ! پسرک باز بیشتر تعجب کرد . پدرش توضیح داد : مردم میگویند که این انعکاس کوه است ؛ ولی این در حقیقت انعکاس زندگی است . هر چیزی که بگویی یا انجام دهی زندگی عیناً به تو جواب میدهد . اگر عشق را بخواهی عشق بیشتری در قلبت به وجود می آید و اگر به دنبال موفقیت باشی آن را حتما به دست خواهی آورد . هر چیزی را که بخواهی زندگی همان را به تو خواهد داد.
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
#کتابخانه_تاریخ
🆔 @LibraryOfDate

8 December 2022 | 06:26

#به_اندازه_فاصله_زانو_تا_زمین
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
روزی دو مرد جوان نزد استادی آمدند و از او پرسیدند : فاصله ی بین دچار مشکل شدن تا راه حل یافتن برای مشکل چقدر است ؟ استاد اندکی تامل کرد و گفت : فاصله ی مشکل یک فرد تا نجات او از آن مشکل به اندازه ی فاصله زانوی او تا زمین است ! آن دو مرد جوان گیج و آشفته بازگشتند و بیرون مدرسه با هم به بحث و گفت و گو پرداختند . اولی گفت : " من مطمئنم منظور استاد معرفت این بوده که باید به جای روی زمین نشستن از جا برخاست و شخصا برای مشکل راه حلی پیدا کرد و دست به عمل زد . با یک جا نشستن و زانوی غم در آغوش گرفتن هیچ مشکلی حل نمیشود . " دومی کمی فکر کرد و گفت : " اما اندرزهای پیران معرفت معمولا بار معنایی عمیق تری دارند و به این راحتی قابل بیان نیستند . آن چه تو میگویی هزاران سال است که بر زبان همه جاری است و همه آن را میدانند . استاد منظور دیگری داشت . " آن دو تصمیم گرفتند نزد استاد بازگردند و از خود او معنای جمله اش را بپرسند . استاد با دیدن مجدد دو جوان لبخندی زد و در پاسخ به آن ها گفت : وقتی یک انسان دچار مشکل می شود باید ابتدا خود را به نقطه ی صفر برساند . نقطه ی صفر جایی است که انسان در مقابل کائنات و خالق هستی زانو میزند و از او مدد میجوید . بعد از این نقطه صفر است که فرد میتواند به پا خیزد و با اعتماد به همراهی کائنات دست به عمل زند . بدون این اعتماد و توکل برای هیچ مشکلی راه حل پیدا نخواهد شد . باز هم میگویم فاصله ی بین مشکل یک انسان تا حل آن مشکل ، فاصله ی بین زانوی او و زمینی است که بر آن ایستاده است.
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
#کتابخانه_تاریخ
🆔 @LibraryOfDate

7 December 2022 | 04:08

#موندن_یا_نموندن
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
رد خون یه رد خونه روی ایوونه توی باغچه | غلاف خالی خنجر پای گلدون روی طاقچه | طرح زخم یه قناری توی کابوسی که مرده | حتی تیری که شکسته تو پر سیاه زاغچه | طرح زخم یه قناری توی کابوسی که مرده | حتی تیری که شکسته تو پر سیاه زاغچه | رد خون یه رد خونه روی ایوون توی باغچه | غلاف خالی خنجر پای گلدون روی طاقچه | میشه این حرف ها رو خوندن خوندن و آتیش سوزوندن | همیشه مساله اینه بی تو موندن یا نموندن | این همه عور و ادا هست و تو رو مثل عروسک | وقتی مهمون جنونه میشه عقل رو سر دووندن | طرح زخم یه قناری توی کابوسی که مرده | حتی تیری که شکسته تو پر سیاه زاغچه | رد خون یه رد خونه روی ایوون توی باغچه | غلاف خالی خنجر پای گلدون روی طاقچه
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
#کتابخانه_تاریخ
🆔 @LibraryOfDate

5 December 2022 | 09:18

#بهشت_و_جهنم
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
شخصی در عالم خواب از پروردگار درخواست نمود به او بهشت و جهنم را نشان دهد . خداوند پذیرفت و فرشته ای را مامور این کار نمود . فرشته او را وارد تالاری نمود که مردم در اطراف یک میز بزرگ غذا نشسته بودند . همه گرسنه و ناامید و در عذاب بودند . هر کدام قاشقی داشتند که به میز میرسید ولی دسته ی قاشق ها بلندتر از بازوی آن ها بود به طوری که نمی توانستند قاشق ها را به دهانشان برسانند ، عذاب آنها وحشتناک بود . آنگاه فرشته به او گفت : " اینک بهشت را به تو نشان میدهم . " سپس به تالار دیگری که درست مانند تالار اولی بود وارد شدند . میز غذا ، جمعی از مردم و همان قاشق های دسته بلند . ولی در آن جا همه شاد و خندان بودند . آن مرد گفت : " نمی فهمم چرا مردم در این جا شاد هستند در حالی که شرایط با تالار قبلی کاملا یکسان است ؟ " فرشته تبسمی کرد و گفت : " خیلی ساده است ، در این جا آنها یاد گرفته اند که یکدیگر را تغذیه کنند . هر کسی با قاشقش غذا را در دهان دیگری میگذارد چون ایمان دارد فرد دیگری هست که غذا در دهانش بگذارد . " رمز موفقیت در دوست داشتن و برقراری ارتباط صمیمانه با دیگر انسان هاست . هر انسان وسیله ای برای پیشرفت و شکوفایی دیگری است و این بدون مهربانی و انسانیت به وجود نخواهد آمد.
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
#کتابخانه_تاریخ
🆔 @LibraryOfDate

3 December 2022 | 04:46

#مرگ_همکار
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
یک روز وقتی کارمندان به اداره رسیدند ، اطلاعیه ی بزرگی را در تابلوی اعلانات دیدند که روی آن نوشته شده بود : « دیروز فردی که مانع پیشرفت شما در این اداره بود ، درگذشت . شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ۱۰ صبح در سالن اجتماعات برگزار میشود دعوت میکنیم » . در ابتدا ، همه از دریافت خبر مرگ یکی از همکارانشان ناراحت می شدند اما پس از مدتی ، کنجکاو می شدند که بدانند کسی که مانع پیشرفت آن ها در اداره می شده چه کسی بوده است . این کنجکاوی ، تقریبا تمام کارمندان را ساعت ۱۰ به سالن اجتماعات کشاند . رفته رفته که جمعیت زیادتر میشد هیجان هم بیشتر میشد . همه پیش خود فکر می کردند : « این فرد چه کسی بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود ؟ به هر حال خوب شد که مرد ! » کارمندان در صفی قرار گرفته و یکی یکی نزدیک تابوت می رفتند و وقتی به درون تابوت نگاه می کردند ناگهان خشکشان میزد و زبانشان بند می آمد . آینه ای درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه میکرد ، تصویر خود را میدید . نوشته ای نیز بدین مضمون در کنار آینه بود : « تنها یک نفر وجود دارد که میتواند مانع رشد شما شود و او کسی نیست جز خود شما . شما تنها کسی هستید که میتوانید زندگی تان را متحول کنید . شما تنها کسی هستید که میتوانید بر روی شادی ها ، تصورات و موفقیت هایتان اثرگذار باشید . شما تنها کسی هستید که میتوانید به خودتان کمک کنید . زندگی شما وقتی که رئیستان ، دوستانتان ، والدینتان ، شریک زندگی تان یا محل کارتان تغییر میکند ، دستخوش تغییر نمیشود . زندگی شما تنها زمانی تغییر میکند که شما تغییر کنید ، باورهای محدود کننده ی خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسی هستید که مسئول زندگی خودتان می باشید . مهم ترین رابطه ای که در زندگی می توانید داشته باشید ، رابطه با خودتان است . خودتان را امتحان کنید . مواظب خودتان باشید . از مشکلات ، غیرممکن ها و چیزهای از دست داده نهراسید . خودتان و واقعیت های زندگی خودتان را بسازید . دنیا مثل آینه است . بازتاب افکاری که به آن ها اعتقاد دارید ، به زندگی شما باز گردانده میشود . تفاوت آدم ها در نوع نگاه آن ها به زندگی است.»
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
#کتابخانه_تاریخ
🆔 @LibraryOfDate

1 December 2022 | 02:35

روز پرستار مبارک باد

30 November 2022 | 04:07

#ستاره_دریایی
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
پیرمردی در ساحل دریا در حال قدم زدن بود . به قسمتی از ساحل رسید که هزاران ستاره ی دریایی به خاطر جزر و مد در آنجا گرفتار شده بودند و دخترکی را دید که ستاره ای دریایی را به دریا می انداخت . پیرمرد به سمت دخترک رفت و به او گفت : " چه کار بیهوده ای !! تو که نمیتوانی همه ی ستاره های دریایی را نجات بدهی ، آنها خیلی زیاد هستند . " دخترک لبخندی زد و گفت : " میدانم ؛ اما این یکی را که میتوانم نجات بدهم . " بنابراین یک ستاره ی دریایی را به دریا انداخت ؛ و به دنبال آن یکی دیگر و دیگری و ... را هم به دریا انداخت . شاید همه ی مشکل ها و سختی ها را نتوان یکجا حل کرد ؛ اما یکی یکی میتوان آنها را از میان برداشت.
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
#کتابخانه_تاریخ
🆔 @LibraryOfDate

29 November 2022 | 06:01

#عشق_مادر
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
چند سال پیش ، در یک روز گرم تابستان ، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت . مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش لذت میبرد . ناگهان مادر ، تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا میکرد . وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد . پسرک سرش را برگرداند ، ولی دیگر دیر شده بود . تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد ، اما مادر هم از راه رسید و بازوی پسرش را گرفت . تمساح پسر را با قدرت به زیر آب میکشید ولی عشق مادر آنقدر زیاد بود که نمیگذاشت پسر در کام تمساح رها شود . کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود ، صدای فریاد مادر را شنید ، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد . پسر را سریع به بیمارستان رساندند . دو ماه گذشت تا پسر بهبود پیدا کند . پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود . خبرنگاری که با کودک مصاحبه میکرد از او خواست تا جای زخم هایش را به او نشان دهد . پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد ؛ سپس با غرور بازوهایش را نشان داد که جای زخم ناخن های مادرش روی آن مانده بود و گفت : " این زخم ها را دوست دارم ، این ها خراش های عشق مادرم هستند . " گاهی مثل یک کودک قدرشناس ، خراش های عشق خداوند را به خودت نشان بده ، خواهی دید چقدر دوست داشتنی هستند.
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
#کتابخانه_تاریخ
🆔 @LibraryOfDate

28 November 2022 | 06:01

#با_انگیزه_زیستن
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
زنده بودن حرکتی است افقی ، از گهواره تا گور ... اما زندگی کردن حرکتی است عمودی ، از فرش تا عرش ... زندگی یک تداوم بی نهایت اکنون هاست ... ماموریت ما در زندگی " بی مشکل زیستن " نیست ، " با انگیزه زیستن " است.
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
#کتابخانه_تاریخ
🆔 @LibraryOfDate

27 November 2022 | 05:28

#هر_اتفاقی_حکمتی_دارد !
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
یک روز فقیری نالان و غمگین از خرابه‌ای رد می‌شد و کیسه‌ای که کمی گندم در آن بود بر دوش خود می‌کشید تا به کودکانش برساند و نانی از آن درست کنند تا شب را سیر بخوابند . در راه با خود زمزمه‌کنان می‌گفت : ” خدایا این گره را از زندگی من باز کن ! ” همچنان که این دعا را زیر لب می‌گذراند ، ناگهان گره کیسه‌اش باز شد و تمام گندم‌هایش بر روی زمین و درون سنگ و سوخال‌های خرابه ریخت . عصبانی شد و به خدا گفت : « خدایا من گفتم گره زندگی ام را باز کن نه گره کیسه‌ام را ! » و با عصبانیت تمام مشغول به جمع کردن گندم از لای سنگ‌ها شد که ناگهان چشمش به کیسه‌ای پر از طلا افتاد . همانجا بر زمین افتاد و به درگاه خدا سجده کرد و از خدا به خاطر قضاوت عجولانه‌اش معذرت خواست.
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
#کتابخانه_تاریخ
🆔 @LibraryOfDate

26 November 2022 | 06:27

#تاریخ_ورود_تلویزیون_به_ایران #تاریخچه_ورود_تلویزیون_به_ایران
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
کلمه « تلویزیون » یک کلمه دو قسمتی است که از زبان یونانی و لاتین می آید . « تل » در یونانی به معنای « دور » است . در حالی که « ویزیون » که از زبان لاتین و از کلمه « ویزیو » می آید به معنای « دیدن یا بینایی » است ... فکر راه اندازی تلویزیون در ایران به سال ۱۳۳۵ برمیگردد . جوانی به نام « آقای کازرونی » ، اهل اصفهان که از یک خانواده ثروتمند بود و در خارج از کشور کارگردانی سینما خوانده بود به این فکر افتاد که در ایران تلویزیون تاسیس کند و از این طریق یک منبع درآمد مطمئنی را برای خود ایجاد نماید . حتی با شرکت های خارجی که فرستنده های تلویزیونی تولید میکردند وارد مذاکره شد اما این صحبت ها به نتیجه نرسید و توافقی انجام نشد ؛ اما تلاش برای وارد کردن تلویزیون به ایران متوقف نشد و توسط افراد دیگری پی گرفته شد . تا اینکه نخستین فرستنده تلویزیون ایران در ساعت ۵ بعد از ظهر جمعه ۱۱ مهرماه سال ۱۳۳۷ ، اولین برنامه خود را پخش کرد . این فرستنده که « تلویزیون ایران » نامیده میشد در ابتدا هر روز ، از ساعت ۱۸ تا ساعت ۲۲ برنامه داشت ...
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
#کتابخانه_تاریخ
🆔 @LibraryOfDate

25 November 2022 | 06:18

#ایران_جاودان
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
در پرتو مهر ایزدی | با آتش جان عاشقان | شعله ی جان و دل فروزان شد | با نام نامی ایران | ای میهن ای همواره سرفراز | مهر تو را با جان سرشته ام | با عشق و با آزادگی | نامت را در دل نوشته ام | این سرزمین با عاشقان | دارد پیمانی جاودان | ای ایران ، ای تا همیشه جاودان | ای ایران ، امروز و هر زمان ، آرام جان | می سرایمت از جان ای وطن | از حماسه هایت می گویم سخن | پیمان بستم تا پای جان | مهرت باشد در جان و تن | ای ایران ، ای تا همیشه جاودان | ای ایران ، امروز و هر زمان ، آرام جان
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
#کتابخانه_تاریخ
🆔 @LibraryOfDate

24 November 2022 | 06:24

#کمانگیر_پیر
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
کمانگیر پیر و عاقلی در مرغزاری در حال آموزش تیراندازی به دو جنگجوی جوان بود . در آن سوی مرغزار نشانه ی کوچکی که از درختی آویزان شده بود به چشم میخورد . جنگجوی اول تیری را از ترکش بیرون میکشد . آن را در کمانش میگذارد و نشانه میرود . کماندار پیر از او میخواهد آنچه را میبیند شرح دهد . میگوید : « آسمان را میبینم ، ابرها را ، درختان را ، شاخه های درختان و هدف را . » کمانگیر پیر میگوید : « کمانت را بگذار زمین ، تو آماده نیستی . » جنگجوی دومی پا پیش میگذارد . کمانگیر پیر میگوید : « آن چه را میبینی شرح بده . » جنگجو میگوید : « فقط هدف را میبینم . » پیرمرد فرمان میدهد : « پس تیرت را بینداز . تیر بر نشان می نشیند . » پیرمرد میگوید : « عالی بود . موقعی که تنها هدف را میبینید نشانه گیریتان درست خواهد بود و تیرتان بر طبق میلتان به پرواز در خواهد آمد . » تمرکز فکر بر روی هدف به سادگی حاصل نمیشود . اما مهارتی است که کسب آن امکانپذیر است و ارزش آن در زندگی همچون تیراندازی بسیار زیاد است . بر اهداف خود متمرکز شوید.
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
#کتابخانه_تاریخ
🆔 @LibraryOfDate

23 November 2022 | 06:40

#افسانه_زندگی
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
یک روز رسد غمی به اندازه کوه | یک روز رسد نشاط اندازه دشت | افسانه زندگی چنین است گلم | در سایه کوه باید از دشت گذشت
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
#کتابخانه_تاریخ
🆔 @LibraryOfDate

22 November 2022 | 05:31

#خارپشت_ها
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند . خارپشت ها وخامت اوضاع را دریافتند ؛ تصمیم گرفتند دور هم جمع شوند تا بدین ترتیب همدیگر را حفظ کنند . ولی خارهایشان یکدیگر را زخمی میکرد . مخصوصا وقتی که برای گرم شدن بیشتر ، به هم نزدیک تر میشدند . به خاطر همین مشکل باز تصمیم گرفتند از کنار هم دور شوند و به همین دلیل دوباره از سرما یخ زده و میمردند . از این رو مجبور بودند برگزینند که یا خارهای دوستان را تحمل کنند و یا نسلشان از روی زمین برکنده شود . دریافتند که باید بازگردند و گرد هم آیند . آموختند که با زخم های کوچکی که از همزیستی با نزدیکان به وجود می آید زندگی کنند ، چون گرمای وجود آنها از هر چیزی مهمتر است و این چنین توانستند زنده بمانند . بهترین رابطه آن نیست که اشخاص بی عیب و نقص را گرد هم بیاورد ؛ بلکه آن است که هر فرد بیاموزد با معایب دیگران کنار آید و محاسن آنان را تحسین نماید .
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
#کتابخانه_تاریخ
🆔 @LibraryOfDate

21 November 2022 | 08:00

#خودپرستی_مانع_پیشرفت_است !
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
چوپان بیچاره‌ای ساعت‌ها تلاش کرد که بز چالاکش از جوی آبی بپرد ، اما عاقبت موفق نشد . او می‌دانست پریدن این بز از جوی آب همان و پریدن یک گله گوسفند و بز به دنبال آن همان ... عرض جوی آب قدری نبود که حیوانی چون آن بز نتواند از آن بگذر ! نه چوبی که بر تن و بدنش می‌زد سودی بخشید و نه فریادهای چوپان بخت برگشته ! پیرمرد دنیا دیده‌ای از آن جا می‌گذشت . وقتی ماجرا را دید پیش آمد و گفت : « من چاره‌ی کار را می‌دانم . » آنگاه چوب دستی خود را در جوی آب فرو برد و آب زلال جوی را گل آلود کرد . بز به محض آنکه آب جوی را دید از سر آن پرید و در پی او تمام گله پرید ... ! چوپان مات و مبهوت ماند . این چه کاری بود و چه تأثیری داشت ؟ پیرمرد که آثار بهت و حیرت را در چهره‌ی چوپان جوان می‌دید گفت : « تعجبی ندارد ! تا خودش را در جوی آب می‌دید حاضر نبود پا روی خویش بگذارد . آب را که گل کردم دیگر خودش را ندید و از جوی پرید و من فهمیدم این که حیوانی بیش نیست پا بر سر خویش نمی‌گذارد و خود را نمی‌شکند چه رسد به انسان که بتی ساخته است از خویش و گاهی آن را می‌پرستد ! »
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
#کتابخانه_تاریخ
🆔 @LibraryOfDate

20 November 2022 | 10:45

#زمین_را_شخم_نزن
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
پیرمرد تنهایی در روستایی زندگی میکرد . او میخواست مزرعه ی سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار برای او خیلی سخت بود و تنها پسرش که میتوانست به او کمک کند ، به جرم مبارزه با نژادپرستی در زندان بود و به سختی شکنجه میشد . پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او اینطور توضیح داد : " پسر عزیزم ! من حال خوشی ندارم ؛ لذا امسال نمیتوانم سیب زمینی بکارم . از سوی دیگر من نمیخواهم که مزرعه را از دست بدهم ، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت . اگر تو اینجا بودی ، تمام مشکلات من حل میشد . کاش تو بودی و مزرعه را برای من شخم میزدی . من برای این کار خیلی پیر شده ام . " دوستدار تو پدر . پسر در پاسخ پدر این تلگراف را برای او ارسال کرد : " پدر ! به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن ، من آنجا اسلحه پنهان کرده ام . " پسرت . صبح فردا ۱۲ نفر از ماموران و افسران پلیس محلی آمدند و تمام زمین مزرعه را برای یافتن اسلحه زیر و رو کردند ! و البته اسلحه ای نیافتند . پیرمرد بهت زده نامه ای دیگر به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و از او پرسید که حالا چه باید بکند ؟ پسر با تلگرافی دیگر خیلی کوتاه پاسخ داد : " پدر برو سیب زمینی هایت را بکار که ماموران آن را برایت شخم زده اند ؛ این بهترین کاری بود که میتوانستم از اینجا برایت انجام دهم . "
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
#کتابخانه_تاریخ
🆔 @LibraryOfDate

18 November 2022 | 04:35

#چه_کسی_بخشنده_تر_است ؟
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
از حاتم پرسیدند : « بخشنده تر از خود دیده ای ؟ » گفت : « آری ! مردی که دارایی اش تنها دو گوسفند بود . یکی را شب برایم ذبح کرد . از طعم جگرش تعریف کردم . صبح فردا جگر گوسفند دوم را نیز برایم کباب کرد . » گفتند : « تو چه کردی ؟ » گفت : « پانصد گوسفند به او هدیه دادم . » گفتند : « پس تو بخشنده تری . » گفت : « نه ! چون او هر چه داشت به من داد ، اما من اندکی از آنچه داشتم به او دادم . »
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
#کتابخانه_تاریخ
🆔 @LibraryOfDate

17 November 2022 | 09:35

#قهوه_زندگی
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
چند دوست دوران دانشجویی که پس از فارغ التحصیلی، هر یک شغل‌های مختلفی داشتند و در کار و زندگی خود نیز موفق بودند، پس از مدت‌ها با هم به دانشگاه سابقشان رفتند تا با استادشان دیداری تازه کنند. آن‌ها مشغول صحبت شده بودند و طبق معمول بیشتر حرف‌هایشان هم شکایت از زندگی بود! استادشان در حین صحبت آن‌ها قهوه آماده می‌کرد؛ او قهوه جوش را روی میز گذاشت و از دانشجو‌ها خواست که برای خود قهوه بریزند. روی میز لیوان‌های متفاوتی قرار داشت: شیشه‌ای، پلاستیکی، چینی، بلور و لیوان‌های دیگر. وقتی همه دانشجو‌ها قهوه‌هایشان را ریخته بودند و هریک لیوانی در دست داشت، استاد مثل همیشه آرام و با مهربانی گفت:«بچه‌ها، ببینید؛ همه شما لیوان‌های ظریف و زیبا را انتخاب کردید و الان فقط لیوان‌های زمخت و ارزان قیمت روی میز مانده‌اند!» دانشجو‌ها که از حرف‌های استاد شگفت‌زده شده بودند، ساکت ماندند و استاد حرف‌هایش را به این ترتیب ادامه داد:«در حقیقت چیزی که شما واقعاً می‌خواستید قهوه بود و نه لیوان، اما لیوان‌های زیبا را انتخاب کردید و در عین حال نگاه‌تان به لیوان‌های دیگران هم بود؛ زندگی هم مانند قهوه است و شغل، حقوق و جایگاه اجتماعی ظرف آن است. این ظرف‌ها زندگی را تزیین می‌کنند، اما کیفیت آن را تغییر نخواهند داد. البته لیوان‌های متفاوت در علاقه شما به نوشیدن قهوه تأثیر خواهند گذاشت، اما اگر بیشتر توجه‌تان به لیوان باشد و چیز‌های با ارزشی مانند کیفیت قهوه را فراموش کنید و از بوی آن لذت نبرید، معنی واقعی نوشیدن قهوه را هم از دست خواهید داد. پس از حالا به بعد تلاش کنید نگاه‌تان را از لیوان بردارید و در حالی که چشم‌هایتان را بسته‌اید، از نوشیدن قهوه لذت ببرید.
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
#کتابخانه_تاریخ
@LibraryOfDate

16 November 2022 | 04:38