Gap messenger
Download

#لطف_خدا
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
تنها بازمانده‌ی یک کشتی شکسته به جزیره‌ای کوچک و خالی از سکنه افتاد . او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری‌رسانی از نظر میگذراند ، اما کسی نمیامد . سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره‌ها کلبه‌ای بسازد تا خود را از عوامل زیان‌بار محافظت کند و دارایی‌های اندکش را در آن نگه دارد . اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود ، به هنگام برگشتن دید که کلبه‌اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان میرود . متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود . از شدت خشم و اندوه در جا خشکش زد و ناگهان فریاد زد : « خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی ؟ » صبح روز بعد با صدای بوق کشتی‌ای که به ساحل نزدیک میشد از خواب پرید . کشتی‌ای آمده بود تا نجاتش دهد . مرد خسته ، از نجات دهندگانش پرسید : « شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم ؟ » آنها جواب دادند : « ما متوجه علائمی که با دود میفرستادی شدیم ! » وقتی که اوضاع خراب میشود ، ناامید شدن آسان است . ولی ما نباید دلمان را ببازیم ، چون حتی در میان درد و رنج دست خدا در کار زندگی‌مان است . پس به یاد داشته باش ، در زندگی اگر کلبه‌ات سوخت و خاکستر شد ، ممکن است دودهای برخاسته از آن علامتی باشد که عظمت و بزرگی خداوند را به کمک میخواند !
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
#کتابخانه_تاریخ
@LibraryOfDate

12 August 2022 | 11:34

دست حق همراه شما

7 August 2022 | 06:26

#بهار_عاشق
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
بُرده صبرم از دل چشم مستی | ماه ساغر نوشی می پرستی | در میان خوبان فتنه جویی | در شکار دلها چیره دستی | شب با چهره او مه جلوه گر نیست | چون روی لطیفش گلبرگ تر نیست | با نگاه گرم او باده را اثر نیست | مست عشق رویش را از جهان خبر نیست | در جهان هستی ما و عشق و مستی | تازه شد بهار عاشق از جمال گلعذارش | وآنکه نو گلی ندارد چون خزان بود بهارش | طُره مُشکینی برده هوشم از لب نوشینی باده نوشم | او ز تیر مژگان جان ستاند من به راه جانان جان فروشم | چون آن آتشین لب می در سبو نیست | گل با آن لطافت هم رنگ او نیست | مدعی ز عشق من کرده گفتگویی | من به آن بتم عاشق جای گفتگو نیست | در جهان هستی ما و عشق و مستی | نغمه بر کشیده بلبل ، لاله خفته در کنارش | وآنکه نو گلی ندارد چون خزان بُوَد بهارش
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
#کتابخانه_تاریخ
@LibraryOfDate

5 August 2022 | 01:36

جوان به قلبش نگاه کرد ؛ دیگر سالم نبود ، اما از همیشه زیباتر بود ؛ زیرا که عشق از قلب پیرمرد به قلب او نفوذ کرده بود .
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
#کتابخانه_تاریخ
@LibraryOfDate

22 July 2022 | 11:02

#زیباترین_قلب
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا میکرد که زیباترین قلب را در تمام آن منطقه دارد . جمعیت زیادی جمع شدند . قلب او کاملا سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود و همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تا کنون دیده اند . مرد جوان با کمال افتخار و با صدایی بلند به تعریف و تمجید قلب خود پرداخت . ناگهان پیرمردی جلوی جمعیت آمد و گفت : " قلب تو به زیبایی قلب من نیست . " مرد جوان و دیگران با تعجب به قلب پیرمرد نگاه کردند ؛ قلب او با قدرت تمام میتپید اما پر از زخم بود . قسمتهایی از قلب او برداشته شده و تکه هایی جایگزین آنها شده بود ؛ اما به درستی جاهای خالی را پر نکرده بودند ، برای همین گوشه هایی دندانه دندانه در آن دیده میشد . در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آن را پر نکرده بود ؛ مردم که به قلب پیرمرد خیره شده بودند با خود میگفتند : چطور او ادعا میکند که زیباترین قلب را دارد ؟ مرد جوان به پیرمرد اشاره کرد و گفت : " تو حتما شوخی میکنی ؛ قلب خود را با قلب من مقایسه کن ؛ قلب تو فقط مشتی زخم و بریدگی و خراش است . " پیرمرد گفت : " درست است . قلب تو سالم به نظر میرسد ، اما من هرگز قلب خود را با قلب چون تویی عوض نمیکنم . هر زخمی نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام ، من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام . گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای آن تکه ای بخشیده شده قرار داده ام ؛ اما چون این دو عین هم نبوده اند گوشه هایی دندانه دندانه در قلبم وجود دارد که برایم عزیزند ؛ چرا که یادآور عشق میان دو انسان هستند . بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام ؛ اما آنها چیزی از قلبشان را به من نداده اند ، اینها همین شیارهای عمیق هستند . گرچه دردآورند اما یادآور عشقی هستند که داشته ام . امیدوارم که آنها هم روزی بازگردند و این شیارهای عمیق را با قطعه ای که من در انتظارش بوده ام پر کنند ، پس حالا میبینی که زیبایی واقعی چیست ؟ " مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد ، در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر میشد به سمت پیرمرد رفت ؛ از قلب جوان و سالم خود قطعه ای بیرون آورد و با دست های لرزان به پیرمرد تقدیم کرد ؛ پیرمرد آن را گرفت و در گوشه ای از قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را به جای قلب مرد جوان گذاشت . مرد

22 July 2022 | 11:02

#خداوند_فراموشمان_نمی_کند !
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
روزی شخصی تصميم گرفت كه همه چيز را رها كند . شغلش را ، دوستانش را و زندگی اش را و حتی خدا را ! به جنگلی رفت تا برای آخرين بار با خدا صحبت كند . به خدا گفت : « آيا میتوانی دليلی برای ادامه ی زندگی برايم بياوری ؟ » پاسخ خدا مرد را شگفت زده کرد ، او گفت : « آيا سرخس و بامبو را میبینی ؟ » مرد پاسخ داد : « بله ! » خداوند فرمود : « هنگامی كه درخت بامبو و سرخس را آفريدم ، به خوبی از آنها مراقبت کردم و به آنها نور و غذای كافی دادم . ديرزمانی نپاييد كه سرخس سر از خاک برآورد و تمام زمين را فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود . من از او قطع اميد نكردم . در دومين سال سرخس ها بيشتر رشد كردند و زيبایی خيره کننده ای به زمين بخشيدند ، اما همچنان از بامبوها خبری نبود . من بامبوها را رها نكردم . در سال های سوم و چهارم نيز بامبوها رشد نكردند ، اما من باز از آنها قطع اميد نكردم . در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمايان شد . در مقايسه با سرخس كوچک و كوتاه بود اما با گذشت ۶ ماه ارتفاع آن به بيش از چندین متر رسيد . ۵ سال طول كشيده بود تا ريشه های بامبو به اندازه كافی قوی شوند . ريشه هایی كه بامبو را قوی میساختند و آنچه را برای زندگی به آن نياز داشت را فراهم میکردند . خداوند در ادامه فرمود : « آيا ميدانی در تمامی اين سالها كه تو درگير مبارزه با سختی ها و مشكلات بودی ، در حقيقت ريشه هایت را مستحكم میساختی . من در تمامی اين مدت تو را رها نكردم همانگونه كه بامبوها را رها نكردم . » « هرگز خودت را با ديگران مقايسه نكن ! بامبو و سرخس دو گياه متفاوت هستند اما هر دو به زيبايی جنگل كمک میکنند . زمان تو نيز فرا خواهد رسيد ، تو نيز رشد میکنی و قد میکشی ! » مرد دوباره از او پرسيد : « من چقدر قد میکشم ؟ » خداوند در پاسخ از مرد پرسید : « بامبو چقدر رشد میکند ؟ » مرد جواب داد : « هر چقدر كه بتواند . » خداوند گفت : « تو نيز بايد رشد كنی و قد بكشی ، هر اندازه كه بتوانی ! » « به ياد داشته باش كه من هرگز تو را رها نخواهم كرد و به تو ایمان دارم ! »
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
#کتابخانه_تاریخ
@LibraryOfDate

8 July 2022 | 04:45

#رفیق
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
افتخار نکن به اندازه موهای سرت رفیق داری ، وقتی محتاج شدی میفهمی کچلی !
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
#کتابخانه_تاریخ
@LibraryOfDate

7 July 2022 | 02:36

#آرزو
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
همه به صف ایستاده بودند تا از آنها پرسیده شود ؛ نوبت به او رسید : « دوست داری بر روی زمین چه کاره باشی ؟ » گفت : میخواهم به دیگران یاد بدهم . پس آنگاه ، آرزویش پذیرفته شد ! سپس چشمانش را بست ؛ پس از مدتی دید به شکل یک درخت در جنگلی بزرگ درآمده است . با خود گفت : حتما اشتباهی رخ داده ! من که آرزویم این نبود ؟!.... سالها گذشت تا اینکه روزی داغ تبر را روی کمر خود احساس کرد . با خود گفت : عمر من این چنین به پایان رسید و هیچ بهره ای از زندگی خود نبردم ! با فریادی غمبار سقوط کرد و با صدایی غریب که از روی تنش بلند میشد به هوش آمد ! حالا او تخته سیاهی بر دیوار کلاس شده بود !
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
#کتابخانه_تاریخ
@LibraryOfDate

6 July 2022 | 05:19

#چمن_زن_کوچک #چمنزن_کوچک
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
پسر کوچکی وارد مغازه ای شد ، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد و بر روی جعبه رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع به شماره گیری کرد . مغازه دار متوجه پسرک بود و به مکالماتش گوش میداد . پسرک پرسید : « خانم ، میتوانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن های حیاط خانه تان را به من بسپارید ؟ » زن پاسخ داد : « کسی هست که این کار را برایم انجام میدهد ! » پسرک گفت : « خانم ، من این کار را با نصف قیمتی که او میگیرد انجام خواهم داد ! » زن در جوابش گفت که از کار این فرد خیلی راضی است . پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد : « خانم ، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو میکنم . در این صورت شما همواره آخر هفته ، زیباترین چمن در کل شهر را خواهید داشت . » زن مجدد پاسخش منفی بود . پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت ، گوشی تلفن را گذاشت . مغازه دار که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت : « پسرم ... ، از رفتارت خوشم آمد ؛ به خاطر اینکه روحیه مثبت و خوبی داری . دوست دارم کاری به تو بدهم . » پسرک جواب داد : « نه ممنون ، من خودم شغل دارم . فقط داشتم عملکردم را میسنجیدم . من همان کسی هستم که برای این خانم کار میکند !!! »
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
#کتابخانه_تاریخ
@LibraryOfDate

5 July 2022 | 08:29

#پیش_از_قضاوت_چشمانمان_را_باز_کنیم !
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
زن و مرد جوانی به محله ی جديدی اسبا‌ب کشی كردند . روز بعد ضمن صرف صبحانه ، زن متوجه شد كه همسايه اش در حال آويزان كردن رختهای شسته است و گفت : « لباسها چندان تميز نيست . انگار نمیداند چطور لباس بشويد . احتمالا بايد پودر لباسشويی بهتری بخرد . » همسرش نگاهی كرد اما چيزی نگفت . هر بار كه زن همسايه لباسهای شسته اش را برای خشک شدن آويزان میکرد ، زن جوان همان حرف را تكرار میکرد ، تا اينكه حدود يک ماه بعد ، روزی از ديدن لباسهای تميز روی بند رخت تعجب كرد و به همسرش گفت : « ياد گرفته چطور لباس بشويد . مانده ام كه چه كسی درست لباس شستن را يادش داده است ! » مرد پاسخ داد : « من امروز صبح زود بيدار شدم و پنجره هايمان را تميز كردم ! »
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
#کتابخانه_تاریخ
@LibraryOfDate

4 July 2022 | 09:34

#درس_زندگی
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
استادی در شروع کلاس درس ، لیوانی پر از آب به دست گرفت . آن را بالا آورد تا همه ببینند . بعد از شاگردانش پرسید : به نظر شما وزن این لیوان چقدر است ؟ شاگردان جواب دادند ؛ ۵۰ گرم ، ۱۰۰ گرم ، ۱۵۰ گرم . استاد گفت : من هم بدون وزن کردن ، نمیتوانم وزن دقیقش را بگویم . اما سوال من این است : اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همینطور در دستم نگه دارم ، چه اتفاقی خواهد افتاد ؟ شاگردان گفتند : هیچ اتفاقی نمی افتد . استاد پرسید : خوب ، اگر یک ساعت همینطور نگه دارم ، چه ؟ یکی از شاگردان گفت : دستتان کم کم درد میگیرد . استاد گفت : حق با توست . حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه ؟ شاگرد دیگر گفت : جسارتا دستتان بی حس میشود . عضلات شما به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج میشوند و مطمئنا کارتان به بیمارستان خواهد کشید . همه شاگردان خندیدند . استاد گفت : خیلی خوب است . ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است ؟ شاگردان جواب دادند : نه . پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات میشود ؟ من چه باید بکنم ؟ شاگردان گیج شدند : یکی از آنها گفت : لیوان را زمین بگذارید . استاد گفت : دقیقا . مشکلات زندگی نیز همینطور هستند . اگر آنها را چند دقیقه در ذهنتان نگه دارید ، اشکالی ندارد . اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید ، به درد خواهند آمد . اگر بیشتر از حد نگهشان دارید ، فلجتان میکنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود . فکر کردن به مشکلات زندگی مهم است . اما مهمتر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب ، آنها را زمین بگذارید . به این ترتیب تحت فشار قرار نمیگیرید ، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار میشوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشی که برایتان پیش میاید ، برآیید ! لطفا همین امروز لیوان آب را زمین بگذارید . زندگی این است !
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
#کتابخانه_تاریخ
@LibraryOfDate

1 July 2022 | 08:08

#صبحی_دیگر
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
تو میتونی منو تا همیشه مبتلا کنی | کافیه فقط به من همینجوری نگاه کنی | من دارم به این همه آرامش عادت میکنم | من به صادق بودن خیلی حسادت میکنم | ای وای من به تو گرفتارم، دلبر وفادارم، عشق موندگارم | بی تو، حالِ منِ دیوونه، همیشه پریشونه، یه دنیا میدونه | ای وای من به تو گرفتارم، دلبر وفادارم، عشق موندگارم | بی تو، حالِ منِ دیوونه، همیشه پریشونه، یه دنیا میدونه | من میخوام که جونمو فدای خنده هات کنم | زندگیمو ول کنم بشینمو نگات کنم | بهترین روزای عمرمو دارم میگذرونم | هر نفس کنار تو نبودمو پشیمونم | ای وای من به تو گرفتارم، دلبر وفادارم، عشق موندگارم | بی تو، حالِ منِ دیوونه، همیشه پریشونه، یه دنیا میدونه | ای وای من به تو گرفتارم، دلبر وفادارم، عشق موندگارم | بی تو، حالِ منِ دیوونه، همیشه پریشونه، یه دنیا میدونه
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
#کتابخانه_تاریخ
@LibraryOfDate

30 June 2022 | 07:41

#شمع
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
چهار شمع به آهستگی در محیطی آرام میسوختند و با هم گفت و گو میکردند . شمع اول گفت : « من صلح و آرامش هستم ، هیچ کسی نمیتواند شعله ی مرا روشن نگه دارد من باور دارم که به زودی خواهم مرد ... » آنگاه شعله ی صلح و آرامش ضعیف شد تا آنکه به کلی خاموش گردید . شمع دوم گفت : « من ایمان و اعتقاد هستم ، ولی برای بیشتر آدمها دیگر چیز ضروری در زندگی به حساب نمی آیم . پس دلیلی برای روشن ماندنم وجود ندارد ... » سپس با وزش نسیمی ملایم ایمان نیز خاموش گشت . شمع سوم با ناراحتی گفت : « من عشق هستم ؛ ولی توانایی آن را ندارم بیش از این روشن بمانم ؛ انسانها من را در حاشیه ی زندگی خود قرار داده اند و اهمیت مرا درک نمیکنند ؛ آنها حتی فراموش کرده اند که به عزیزترین و نزدیکترین کسان خود عشق بورزند ... » طولی نکشید که عشق نیز خاموش شد . در این هنگام دخترکی وارد اتاق شد و سه شمع خاموش را دید ، با خود گفت : « چرا اینها خاموش شده اند ؟! همه انتظار دارند که شمعها تا آخرین لحظه روشن بمانند ... » سپس شروع به گریستن کرد . آنگاه شمع چهارم گفت : « نگران نباش ؛ تا زمانی که من وجود دارم ما میتوانیم بقیه شمعها را دوباره روشن کنیم . » دخترک با چشمانی که از اشک و شوق میدرخشید ، شمع چهارم را برداشت و بقیه شمعها را روشن کرد ؛ آن شمع ، شمع امید بود . نور امید ، هیچگاه نباید در زندگی خاموش شود .
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
#کتابخانه_تاریخ
@LibraryOfDate

24 June 2022 | 07:13

#ارزش_والای_والدین_در_نزد_خدا
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
دو برادر ، مادر پیر و بیماری داشتند . با خود قرار گذاشتند که یکی در خدمت خدا و دیگری در خدمت مادر باشد . یکی به صومعه رفت و به عبادت مشغول شد و دیگری در خانه ماند و به پرستاری مادر مشغول شد . چندی نگذشت که برادر صومعه نشین مشهور عام و خاص شد و به خود غره شد که : « خدمت من ارزشمندتر از خدمت برادر است ! چرا که او در اختیار مخلوق است و من در خدمت خالق ! » همان شب در خواب دید که پروردگارش وی را خطاب کرد : « به حرمت برادرت ، تو را بخشیدم ! »
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
#کتابخانه_تاریخ
@LibraryOfDate

17 June 2022 | 04:43

#چقدر_جالبه
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
چرا دلخوری باز بگو بهم دلت هرچی که خواست | خجالت نداره این حرفا جاش همین موقع هاست | میبرمت یجا ستاره بارونه شباش | مثلا چشم تو چشم باشیم و بارونه یواش | صدای خندمون میپیچه تو کل هواش | چقدر جالبه چرا انقدر داری به چشم من جاذبه | اگه گفتی الان چی واسمون لازمه | من و تو جنگل و کلبه ای که ساکته | چقدر جالبه چرا انقدر داری به چشم من جاذبه | اگه گفتی الان چی واسمون لازمه | من و تو جنگل و کلبه ای که ساکته | چقدر ارامش تو وجودته همونی که میخوامش | یکم حرف بزن نگات کنم من با عشق | من با عشق | میبرمت یجا ستاره بارونه شباش | مثلا چشم تو چشم باشیم و بارونه یواش | صدای خندمون میپیچه تو کل هواش | چقدر جالبه چرا انقدر داری به چشم من جاذبه | اگه گفتی الان چی واسمون لازمه | من و تو جنگل و کلبه ای که ساکته
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
#کتابخانه_تاریخ
@LibraryOfDate

3 June 2022 | 08:50

#نجات_غریق
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
مردی کنار رودخانه ای ایستاده بود . ناگهان صدای فریادی را میشنود و متوجه میشود که کسی در حال غرق شدن است . به سرعت درون آب میپرد و او را نجات میدهد . اما پیش از آن که نفسی تازه کند فریادهای دیگری را میشنود و باز به آب میپرد و دو نفر دیگر را نجات میدهد . اما پیش از آن که حالش جا بیاید صدای چهار نفر دیگر را که کمک میخواستند میشنود . او تمام روز را صرف نجات افرادی میکند که در چنگال امواج خروشان گرفتار شده بودند ، غافل از آن که چند قدم بالاتر ، دیوانه ای مردم را یکی یکی به رودخانه می انداخت . گاه در زندگی فقط به مشکلات فکر میکنیم و در آنها فرو میرویم ، بی آنکه کمی به علت آنها بیاندیشیم .
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
#کتابخانه_تاریخ
@LibraryOfDate

1 June 2022 | 10:01

#وفاداری
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد . در راه با ماشینی تصادف کرد و آسیب دید . عابرانی که از آنجا رد میشدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند ؛ سپس به او گفتند : باید از بدن شما عکسبرداری شود تا بررسی کنیم جایی از بدنتان آسیب ندیده باشد . پیرمرد غمگین شد و گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست . پرستاران از او دلیلش را پرسیدند . پیرمرد گفت : زنم در خانه ی سالمندان است . هر صبح به آنجا میروم و صبحانه را با او میخورم . نمیخواهم دیر شود ! پرستار به او گفت : خودمان به او خبر میدهیم . پیرمرد با اندوه گفت : خیلی متاسفم . او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! هیچ چیزی را به یاد نمی آورد ! او حتی مرا هم نمیشناسد ! پرستار با حیرت پرسید : وقتی که او حتی نمیداند شما چه کسی هستید ، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید ؟ پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت : اما من که میدانم او چه کسی است ...!
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
#کتابخانه_تاریخ
@LibraryOfDate

29 May 2022 | 08:50

#عشق_مادر
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
چند سال پیش ، در یک روز گرم تابستان ، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت . مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش لذت میبرد . ناگهان مادر ، تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا میکرد . وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد . پسرک سرش را برگرداند ، ولی دیگر دیر شده بود . تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد ، اما مادر هم از راه رسید و بازوی پسرش را گرفت . تمساح پسر را با قدرت به زیر آب میکشید ولی عشق مادر آنقدر زیاد بود که نمیگذاشت پسر در کام تمساح رها شود . کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود ، صدای فریاد مادر را شنید ، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد . پسر را سریع به بیمارستان رساندند . دو ماه گذشت تا پسر بهبود پیدا کند . پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود . خبرنگاری که با کودک مصاحبه میکرد از او خواست تا جای زخم هایش را به او نشان دهد . پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد ؛ سپس با غرور بازوهایش را نشان داد که جای زخم ناخن های مادرش روی آن مانده بود و گفت : " این زخم ها را دوست دارم ، این ها خراش های عشق مادرم هستند . " گاهی مثل یک کودک قدرشناس ، خراش های عشق خداوند را به خودت نشان بده ، خواهی دید چقدر دوست داشتنی هستند .
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
#کتابخانه_تاریخ
@LibraryOfDate

27 May 2022 | 10:46

#صبحی_دیگر
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
تو میتونی منو تا همیشه مبتلا کنی | کافیه فقط به من همینجوری نگاه کنی | من دارم به این همه آرامش عادت میکنم | من به صادق بودن خیلی حسادت میکنم | ای وای من به تو گرفتارم، دلبر وفادارم، عشق موندگارم | بی تو، حالِ منِ دیوونه، همیشه پریشونه، یه دنیا میدونه | ای وای من به تو گرفتارم، دلبر وفادارم، عشق موندگارم | بی تو، حالِ منِ دیوونه، همیشه پریشونه، یه دنیا میدونه | من میخوام که جونمو فدای خنده هات کنم | زندگیمو ول کنم بشینمو نگات کنم | بهترین روزای عمرمو دارم میگذرونم | هر نفس کنار تو نبودمو پشیمونم | ای وای من به تو گرفتارم، دلبر وفادارم، عشق موندگارم | بی تو، حالِ منِ دیوونه، همیشه پریشونه، یه دنیا میدونه | ای وای من به تو گرفتارم، دلبر وفادارم، عشق موندگارم | بی تو، حالِ منِ دیوونه، همیشه پریشونه، یه دنیا میدونه
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
#کتابخانه_تاریخ
@LibraryOfDate

8 May 2022 | 04:21

#مرد_زاهد_و_روزی_خداوند
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
روزی روزگاری، عابد خداپرستی بود که در عبادتکده ای در دل کوه راز و نیاز خدا میکرد، آنقدر مقام و منزلتش پیش خدا زیاد شده بود که خدا هر شب به فرشتگانش امر میکرد تا از طعام بهشتی، برای او ببرند و او را بدینگونه سیر نمایند ... بعد از ۷۰ سال عبادت ، روزی خدا به فرشتگانش گفت: امشب برای او طعام نبرید، بگذارید امتحانش کنیم آن شب عابد هر چه منتظر غذا شد، خبری نشد، تا جایی که گرسنگی بر او غالب شد. طاقتش تمام شد و از کوه پایین آمد و به خانه بت پرستی که در دامنه کوه منزل داشت رفت و از او طلب نان کرد، بت پرست ۳ قرص نان به او داد و او بسمت عبادتگاه خود حرکت کرد . سگ نگهبان خانه بت پرست به دنبال او راه افتاد، جلوی راه او را گرفت ... مرد عابد یک قرص نان را جلوی او انداخت تا برگردد و بگذارد او براهش ادامه دهد، سگ نان را خورد و دوباره راه او را گرفت، مرد قرص دوم نان را نیز جلوی او انداخت و خواست برود اما سگ دست بردار نبود و نمی گذاشت مرد به راهش ادامه دهد . مرد عابد با عصبانیت قرص سوم را نیز جلوی او انداخت و گفت : ای حیوان تو چه بی حیایی! صاحبت قرص نانی به من داد اما تو نگذاشتی آنرا ببرم ؟ سگ به سخن آمد و گفت: من بی حیا نیستم، من سالهای سال سگ در خانه مردی هستم، شبهابی که به من غذا داد پیشش ماندم ، شبهایی هم که غذا نداد باز هم پیشش ماندم، شبهایی که مرا از خانه اش راند، پشت در خانه اش تا صبح نشستم ... تو بی حیایی، تو که عمری خدایت هر شب غذای شبت را برایت فرستاد و هر چه خواستی عطایت کرد، یک شب که غذایی نرسید، فراموشش کردی و از او بریدی و برای رفع گرسنگی ات به در خانه یک بت پرست آمدی و طلب نان کردی...مرد با شنیدن این سخنان منقلب شد و به عبادتگاه خویش بازگشت و توبه کرد ...
…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-
#کتابخانه_تاریخ
@LibraryOfDate

4 May 2022 | 06:43